يادكرد و سپس آنها را لعن نمود و از اعمال آنها بيزارى جست و به شدّت گريه نمود . و سپس خود را از خلافت خلع نمود .
« مروان بن حكم » از پاى منبر برخواست و گفت : حال كه تو طالب خلافت نيستى پس امر حكومت را واگذار به شورا كن ، همانگونه كه عمر بن خطاب چنين كرد .
پس معاويه گفت : من شيرينى خلافت را نچشيدهام چگونه دست به چنين كارى بزنم . آنگاه از منبر پايين آمد و در خانهء خود مشغول گريه شد . مادرش نزد او آمد و گفت : اى كاش تو مانند خون حيض از من خارج مىشدى و به وجود نمىآمدى تا چنين روزى را ببينم .
معاويه گفت : مادر ! دوست داشتم كه چنين بودم و قلّادهء اين امر بر گردن من نمىافتاد ، آيا من سختى اين كار را به دوش كشم و بنىاميّه بر شيرينى و لذّت آن دست يابند ؟
پس از بيست و پنج يا چهل روز معاويه درگذشت . برخى از تاريخ نويسان بر اين عقيدهاند كه او را با زهر مسموم كردند . او در وقت مرگ خود بيست و دو سال داشت .
پس از مرگ معاوية بن يزيد حكومت از دست آل ابوسفيان خارج شد و به آل مروان انتقال يافت .
علّت چنين اقدامى از سوى پسر يزيد را مورّخان چنين بيان
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 204
مساهمون: على اصغر ظهيرى
ص٢٠٤