داشتم شب را با دوستى بگذاريم . او اخنس بن زيد بود ولى من او را نمىشناختم . خلاصه پس از حضور وى از هر درى سخن گفتيم تا سخن به ماجراى كربلا كشيده شد . آهى از دل كشيدم . او گفت : چرا ناراحت شدى ؟
گفتم : به ياد مصيبتهايى افتادم كه هر مصيبتى نزد آن آسانتر است .
گفت : در كربلا نبودى ؟
گفتم خدا را شكر نه حاضر نبودم .
گفت : چرا شكر مىكنى ؟
گفتم : به خاطر اينكه در خون حسين عليه السل شريك نباشم ، مگر نشيندهاى كه رسول خدا صلّىاللَّهعليه وآله فرمود : هر كس در ريختن خون حسين شركت كند ، قيامت در جهنم است و او را در ميان صندوقى پر از آتش جايى دهند . ؟
اخنس گفت : اين حرفها را بشنو ولى باور نكن ، دروغ است .
گفتم : چرا تصديق نكنم ، با اينكه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود :
من هرگز دروغ نمىگويم .
گفت : مىگويند : رسول خدا صلّىاللَّه عليه وآله فرموده : قاتل حسين ( عليه السل ) عمرش طولانى نيست ، ولى قسم به جان تو من بيش از 90 سال دارم ، مگر مرا نمىشناسى ؟ گفتم نه ، گفت : من اخنس بن زيد هستم كه به فرمان عمر سعد اسب بر بدن حسين راندم و استخوانهايش را درهم شكستم .
« سدىّ » مىگويد : سخت ناراحت شدم و قلبم از شدّت اندوه آتش
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: على اصغر ظهيرى
ص١٩٠