تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨

بىسعادت

« هرثمة بن سليم » يكى از ياران امير مؤمنان عليه السل بود كه در جنگ صفيّن در ركاب آن حضرت مىجنگيد . وى مىگويد : وقتى از كوفه به جبههء صفيّن حركت مىكرديم به سرزمين « كربلا » رسيديم هنگام نماز بود پس به امام اميرمؤمنا عليه السل نماز جماعت را اقامه نموديم ، پس از نماز ، اميرمؤمنا عليه السل مقدارى از خاك كربلا را برداشته و بوئيد و فرمود : واهاً لَكَ ايُّها التُرْبَه ، لَيُحشَرَنَّ مِنْكَ قومٌ يدخُلُونَ الجنَّة بِغَيْرِ حِسابٍ . خوشا به حالت اى خاك ، قطعاً از ميان تو جماعتى بر مىخيزند و بدون حساب وارد بهشت مىشوند . پس از آن به جبههء صفيّن رفتيم و سپس به خانه‌ام باز گشتم و به همسرم گفتم : از « اباالحسن » ( على عليه السل ) ماجراى را برايت تعريف كنم آنگاه ماجراى فوق را برايش گفتم و اضافه كردم كه على ( عليه السل ) ادعاى علم غيب مىكند . همسرم گفت : اى مرد ! دست از اين ايرادها بردار ، آنچه امير مؤمنان بگويد حق است هرثمه مىگويد : من همچنان در شك و ترديد بودم تا سرانجام ماجراى عاشوراء سال 61 هجرى رخ داد و سپاه دشمن براى كشتن امام حسين عليه السل بسوى كربلا لشكر كشيد . من ابتداء از سربازان لشكر « عمر بن سعد » بودم ، يكباره به ياد سخن على عليه السل افتادم كه براستى حق بود ، از اين رو از لشكر