تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
خرابه را مرتب كنند و آنگاه با تشريفات مخصوص وارد خرابه شد . زينب و ام كلثوم سلام‌اللَّه عليهما تا او را ديدند ، شناختند ، لذا روى خود را پوشاندند . در اين هنگام ، هنده پرسيد : اى زن شما از كدام دياريد . زينب سلام‌اللَّه عليها فرمود : ما از مدينه‌ايم . هنده تا نام مدينه را شنيد ، از جاى خود برخاست و گفت : بهترين درودها و سلامها بر آنهايى كه در آنجا ساكنند . آنگاه پرسيد : مىخواهم از شما سؤالى بپرسم ، زينب سلام‌اللَّه عليها فرمود : بپرس . مىخواهم از خانهء على بن ابىطالب سراغى بگيرم . تو از كجا على بن ابىطالب را مىشناسى ؟ هنده در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت : من مدت زيادى را در آن خانه به سر بردم و كنيز خانهء على بودم . زينب سلام‌اللَّه عليها پرسيد سؤالت چيست ؟ هنده گفت : مىخواهم از مولايم حسين و برادرانش بپرسم . زينب سلام‌اللَّه عليها تا اين كلام را از او شنيد طاقت نياورد و صدا به گريه بلند نمود و فرمود : هنده از چه مىپرسى ؟ از خانهء على ؟ بدان كه اهل آن خانه پراكنده شدند ، هنده ! از حسين مىپرسى ؟ بدان كه سرش را ازتن جدا نمودند و الآن بالاى نيزه است . هنده ! اگر از حال زينب مىپرسى ، بدان كه من زينب دختر علىبن ابىطالبم . « 1 »
هامش
( 1 ) - معالى السبطين ، ج 2 ، ص 103 و 104 .
قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 192 | على اصغر ظهيرى