خرابه را مرتب كنند و آنگاه با تشريفات مخصوص وارد خرابه شد .
زينب و ام كلثوم سلاماللَّه عليهما تا او را ديدند ، شناختند ، لذا روى خود را پوشاندند .
در اين هنگام ، هنده پرسيد : اى زن شما از كدام دياريد .
زينب سلاماللَّه عليها فرمود : ما از مدينهايم .
هنده تا نام مدينه را شنيد ، از جاى خود برخاست و گفت : بهترين درودها و سلامها بر آنهايى كه در آنجا ساكنند . آنگاه پرسيد :
مىخواهم از شما سؤالى بپرسم ، زينب سلاماللَّه عليها فرمود : بپرس .
مىخواهم از خانهء على بن ابىطالب سراغى بگيرم .
تو از كجا على بن ابىطالب را مىشناسى ؟
هنده در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود گفت : من مدت زيادى را در آن خانه به سر بردم و كنيز خانهء على بودم .
زينب سلاماللَّه عليها پرسيد سؤالت چيست ؟
هنده گفت : مىخواهم از مولايم حسين و برادرانش بپرسم .
زينب سلاماللَّه عليها تا اين كلام را از او شنيد طاقت نياورد و صدا به گريه بلند نمود و فرمود : هنده از چه مىپرسى ؟ از خانهء على ؟ بدان كه اهل آن خانه پراكنده شدند ، هنده ! از حسين مىپرسى ؟ بدان كه سرش را ازتن جدا نمودند و الآن بالاى نيزه است .
هنده ! اگر از حال زينب مىپرسى ، بدان كه من زينب دختر علىبن ابىطالبم . « 1 »
هامش
( 1 ) - معالى السبطين ، ج 2 ، ص 103 و 104 .