تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
او نهادند و به آن مىنگريست . روزى ديگر با مصعب بن زبير اينجا نشسته بوديم . سر مختار را مقابلش نهادند . امروز هم در همين مكان خدمت امير هستيم و مىبينم سر بريدهء مصعب در حضور شماست . با شنيدن اين واقعهء شگفت انگيز عبدالملك به هراس افتاد و دستور داد تا دارالاماره را كه يادگار اين همه حوادث و خاطرات تلخ و دردناك بود ، ويران كنند . جالب اين است كه همهء اين وقايع بزرگ و دردناك در مدّت يازده سال اتفاق افتاد . « 1 » اين انتقام الهى را شاعر فارسى زبان چنين به نظم درآورده است .
نادره پيرى ز عرب هوشمند * گفت به عبدالملك از روى پند زير همين قبّه و اين بارگاه * روى همين مسند و اين جايگاه بودم و ديدم كه ز ابن زياد * رفت و چه‌ها رفت كه چشمم مباد بر طبقى چون سپر آسمان * بود چو خورشيد سرى خون چكان
هامش
( 1 ) - مروج الذهب : مسعودى ، ج 4 ، ص 88 .