تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قصص الحسين (ع) (فارسى) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
فرستادند و از آن موقع مختار بر سراسر عراق تسلط يافت . در سال 67 هجرى « عبداللَّه بن زبير » برادرش « مُصعب » را مأمور فتح عراق نمود . ميان دو لشكر در خارج كوفه جنگ سختى درگرفت و سپاه مختار از ميدان گريختند و مختار كشته شد . بعد از آن « مصعب » براى جنگ با عبدالملك راهى شد كه منجر به شكست او شد و عبدالملك پيروز مندانه وارد كوفه مركز عراق شد و در دار الاماره جلوس كرد و دستور داد سر « مصعب » را كه بريده و آورده بودند ، در طشتى نهادند و مقابل او به زمين گذاردند . « عبدالملك » با سرور و خوشحالى به سر رقيب خود مىنگريست . در اين حال « عبدالملك بن عمير » كه از رجال نامى بود و در مجلس حضور داشت ، تكان سختى خورد و رنگ از چهره‌اش پريد ! عبدالملك پرسيد : ها ! چه شد ؟ گفت : امير به سلامت باشد ، ياد داستانى عجيب افتادم . من از اين دارالاماره خاطرات تلخى دارم . عبدالملك پرسيد چه خاطراتى ؟ گفت روزى من در همين مكان نشسته بودم . عبيداللَّه بن زياد حكمران كوفه هم در جاى شما زير همين قبّه جلوس كرده بود . ديدم سر بريدهء امام حسين‌عليه‌السّلام را آوردند و در نزد او نهادند . مدتى بعد كه مختار كوفه را اشغال كرد و عبيداللَّه زياد را شكست داد ، آمد در همين جا نشست و ديدم سر بريده عبيداللَّه را پيش روى