سوّم ، دو سالبهء جزئيه صادق خواهد بود . يعنى مىتوان گفت : « بعض اللانسان ليس بلا شجر » اى : شجر ، « و بعض اللاشجر ليس بلا انسان » ، و هذا هو المطلوب كه عكس نقيض سالبه كليه ، يك سالبه جزئيه است .
ادعاى سلبى : از مقدّمه دوّم فهميديم كه ميان دو نقيض دو مفهوم كلى كه بين آن دو تباين كلى است ، بين نقيضهايشان تباين كلى كليت ندارد و همه جا صادق نيست ؛ بلكه تباين جزئى صادق است ، زيرا گاهى متباينين از قبيل موجود و معدوم هستند كه مىتوان گفت : « لا شىء من الموجود بمعدوم » و « لا شىء من المعدوم بموجود » . البته در اينجا بين نقيض آن دو هم ، به صورت سالبه كليه صحيح است كه بگوييم : « لا شىء من اللاموجود بلا معدوم » اى : معدوم ، « و لا شىء من اللا معدوم بلا موجود » اى : موجود .
پس عكس نقيض ، به صورت سالبه كليه صحيح است ولى گاهى و بلكه بيشتر وقتها متباينين از قبيل « انسان و شجر » و امثال آن دو هستند كه ميان خود آن دو تباين كلى است و « لا شىء من الانسان بشجر » و « لا شىء من الشجر به انسان » ؛ ولى ميان نقيض آن دو تباين كلى نيست و نمىتوان گفت : « لا شىء من اللا انسان بلا شجر » ، و « لا شىء من اللاشجر بلا انسان » چون نقيض آنكه موجبه جزئيهء باشد صدق است و مىتوان گفت : « بعض اللاانسان لا شجر » . كالفرس « و بعض اللاشجر لا انسان » ، كالفرس .
به همين علت در چنين مواردى در عكس نقيض ، سالبه كليه صادق نيست ، لذا براى اينكه قاعدهء منطقى كليت داشته و همگانى باشد مىگوييم : عكس نقيض سالبهء كليه ، سالبهء جزئيه است كه هميشه صادق است مانند مثال شجر و انسان كه هم مىتوان گفت : « بعض اللانسان ليس بلا شجر » ، اى : شجر و هم « و بعض اللاشجر ليس بلاانسان ، اى : انسان .
قوله : ثانيا امّا برمبناى متأخرين : بر اين مبنا عكس نقيض سالبهء كليه ، موجبه جزئيه است نه موجبه كليه . مثلا : اگر « لا شىء من الانسان بشجر » صادق باشد ، حتما در عكس نقيض آن ، صادق است كه بگوييم : « بعض اللاشجر انسان » ، ولى صادق نيست كه بگوييم : « كل لا شجر انسان » .
پس ما دو ادعا داريم : اثباتى و سلبى .
ادعاى اثباتى : عكس مىشود سالبه كليه به موجبهء جزئيه به حكم برهان عكس و نقيض .
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 476
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٤٧٦