منوجه هستند . و در باب نسب اربع گفتيم كه مرجع عموم و خصوص منوجه به يك موجبهء جزئيه و دو سالبه جزئيه است ، مثلا صادق است بگوييم : « بعض اللا انسان لا شجر » و بالعكس اى : « بعض اللاشجر لا انسان » چون تصادق طرفينى است ( دو سالبه جزئيه عبارتند از : « بعض اللاانسان ليس بلا شجر » اى : شجر و « بعض اللاشجر ليس بلا انسان » اى :
انسان ، كه مورد بحث نيست ) . وقتى لا شجر با لا انسان صدق كرد قهرا امكان ندارد كه در همان مورد لا شجر با انسان هم صدق كند زيرا اجتماع نقيضين لازم مىآيد پس در بعض موارد لا شجر ، بدون انسان صدق مىكند و در همان بعض ، صدقش با خود انسان محال است يعنى هيچگاه موجبهء كليه درست نخواهد شد كه بگوييم : « كل لا شجر انسان » ، و هذا هو المطلوب . پس عكس نقيض سالبه كليه ، موجبهء كليه نيست .
پس به طريقهء متأخرين تنها موجبهء جزئيه صحيح است ، البته در مثل : « لا موجود » و « لا معدوم » ، موجبه كليه هم صحيح است كه بگوييم : « كل لا موجود معدوم » يا « كل لا معدوم موجود » و لكن يك مادهء نقض كه پيدا شد استدلال عقيم است .
برهان عكس نقيض سالبهء جزئيه
سالبهء جزئيه در عكس نقيض ، حكم موجبهء جزئيه در عكس مستوى را دارد ، يعنى همانطورى كه عكس مستوى موجبهء جزئيه ، موجبه جزئيه است همچنين عكس نقيض سالبهء جزئيه ، يك قضيهء جزئيه است منتها به طريقهء قدماء كه طرفدار عكس نقيض موافق ، هستند به يك سالبهء جزئيه و به طريقه متأخرين كه پيرو عكس نقيض مخالف ، هستند به يك موجبهء جزئيه عكس مىشود .
پس در سالبهء جزئيه نيز براى اثبات عكس نقيض نيازمند دو برهان هستيم :
الف . برهانى به طريقهء قدماء ، براى اثبات عكس نقيض موافق در كيف ؛
ب . برهانى به شيوهء متأخرين ، براى اثبات عكس نقيض مخالف در كيف .
برهان به طريقهء قدماء : مدعا : عكس نقيض موافق سالبهء جزئيهء سالبهء جزئيّه است نه سالبهء كليه ، مثلا : اگر « بعض الانسان ليس بشجر » صادق باشد ( كه صادق است منتها منطقى كارى با صحّت واقعى ندارد . روى فرض بحث مىكند و اثبات آن را فلسفه و علوم ديگر عهدهدار هستند ) حتما در عكس نقيض آن « بعض اللاشجر ليس بلا انسان » نيز صادق است ( سالبهء جزئيه ) ولى « لا شىء من اللاشجر بلا انسان » ( سالبهء كليه ) صادق نيست .
پس ما دو ادعا داريم : ايجابى و سلبى