تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
آن‌ها مثال آورده و بحث مىكنند . 2 . اى دو قضيه تنها از لحاظ كميت با يكديگر اختلاف دارند يعنى يكى از آن دو كليت و ديگرى جزئيت دارد ولى از لحاظ كيفيت اختلافى ندارند و هردو موجبه هستند ، مانند موجبهء كليه و موجبهء جزئيه و يا هردو سالبه هستند مانند سالبهء جزئيه و سالبهء كليه ؛ چنين دو قضيه‌اى را « متداخلتان » گويند ؛ زيرا احدهما در ديگرى داخل است و آن موجبهء جزئيه نسبت به موجبهء كليه است ( مثلا : « كل ذهب معدن و بعض الذهب معدن » . كه دومى داخل در اولى است ( از باب اين‌كه : چون‌كه صد آمد نود هم پيش ماست ) و سالبهء جزئيه نسبت به سالبهء كليه تداخل دارند ؛ مثل « لا شىء من الانسان بفرس ، بعض الانسان بفرس » . به‌طور خلاصه ويژگى « متداخلتان » احتمالا آن است كه صدق كليه ( موجبه يا سالبه ) مستلزم صدق جزئيه است به طريق اولى ؛ ولى كذب كليه ، مستلزم كذب جزئيه نيست و نيز كذب جزئيه ، مستلزم كذب كليه است و لا عكس ؛ يعنى : صدق جزئيه مستلزم صدق كليه نيست ( تفصيل اين بحث در باب عكس مستوى خواهد آمد ) . مثال صدق كليه و جزئيه : كل ذهب معدن و بعض الذهب معدن . 3 . يا دو قضيهء تنها در كيفيت اختلاف دارند يعنى يكى از آن دو موجيه و ديگرى سلبه است ولى در كميت ( كليت و جزئيت ) ، اختلافى ندارند و ضمنا هردو هم كليه هستند ( موجبه كليه با سالبه كليه ) ، مانند : « كل انسان حيوان و لا شى من الانسان به حيوان » چنين دو قضيه‌اى را « متضادتان » گويند و البته ضدان در اعيان خارجى به كار مىرود ولى به اين دو قضيه كه متضادتان گفته‌اند بدين منظور است كه ملاك ضدان در آن دو موجود است ، زيرا ضدان هميشه اجتماعشان هميشه محال است ولى ارتفاعشان گاهى ، محال است مثل ضدانى كه ثالث نداشته باشند مانند ثابت و سيال و حادث و قديم و . . . و گاهى ممكن است مثل ضدانى كه ثالث دارد مانند سواد و بياض ، كه ممكن است در جسمى هيچ كدام نباشند ؛ مثل جسم احمر ، اصفر و . . . حال اين دو قضيه نيز هميشه اجتماعشان در صدق محال است مثلا اگر موجبهء كليه « كل ذهب معدن » صادق بود حتما سالبهء كليهء « لا شىء من الذهب بمعدن » كاذب خواهد بود و گرنه اجتماع ضدين است و هو محال ولى ارتفاع آن دو يا اجتماعشان در كذب ، گاهى محال است ؛ مانند مثال مذكور كه كذب هر دو ، هم محال است . گاهى هم ارتفاع هر دو ، ممكن است به اين‌كه هر دو كاذبه باشند ، مانند « كل معدن ذهب » و « لا شىء من المعدن بذهب » و يا « كل حيوان انسان »