آن حقيقت از دوران كودكى تا دم مرگ همواره ثابت است و . . . » حال فيلسوف الهى مىخواهد براى اثبات مدعاى خود برهان بياورد ولى از آن رهگذر كه رسيدن به حقيقت و ماهيت نفس ناطقه در سرحد محالات است و به سادگى نمىتوان بر آن برهان اقامه كرد ، راه سهلترى را در پيش گرفته و نقيض مدعاى خود ؛ يعنى موجود نبودن روح را ابطال مىكند و براهين دندانشكنى مبنى بر اينكه نبودن روح باطل است ، مىآورد « 1 » و وقتى نبودن روح ابطال شد حتما وجود و بودن روح اثبات مىگردد ؛ زيرا ارتفاع نقيضين محال است و متقابلا اگر صدق و حقانيت نقيض ثابت شد حتما كذب مدعا اثبات مىگردد تا جمع بين نقيضين نشود .
قوله : و ربما يظن تا به حال با فايدهء اين بحث و اهميت تناقض در منطق آشنا شديم و معلوم شد كه قانون تناقض ، بر دو اصل اجتماع نقيضين محال و ارتفاع نقيضين محال ، استوار است .
اينك دفع يك توهّم نموده و مىگوييم : بعضى بر اين باورند همانگونه كه شناخت متناقضين در مفردات كار سادهاى به نظر مىرسد مثلا : نقيض انسان لا انسان است و بالعكس ، چون « نقيض كل شى رفعه » يا « رفع كل شى نقيضه » و كافى است كه بر سر هر كلمهاى لاى نفى بيفزاييم و يا لاى نفى را از آن بكاهيم همچنين شناخت نقيض هر قضيه هم امرى ساده است و كافى است بدانيم دو قضيه از لحاظ ظاهر ، موضوع و محمولشان يكى است و از حيث نسبت هم موجبه و سالبه هستند و همين اندازه كافى است براى اينكه بفهميم فلان دو قضيه متناقضاند و آنگاه از راه اثبات صدق هركدام ، به كذب ديگرى منتقل شويم و ديگر حاجتى به طرح مبحث تناقض در منطق نيست ( مطلب الف كه قبلا اشاره شد از واضحات است و نياز به بحث ندارد ) .
ولى مرحوم مظفر ( ره ) مىفرمايد : اين يك پندار واهى و باطل است و مطلب بدين سادگى هم نيست ، زيرا چهبسا دو قضيه از حيث ايجاب و سلب با يكديگر اختلاف داشته باشند ، ( يكى موجبه و ديگرى سالبه باشد ) ولى با اين وجود ، تناقض نداشته بلكه هر دو صادق باشند ؛ مانند مواردى كه موضوع قضيه اعم از محمول آن باشد ( كالانسان
هامش
( 1 ) . تفصيل براهين فوق در كتاب اسفار ، جلد 8 ، مباحث علم النفس فلسفه ، و كتاب معرفت نفس ، آية ا . . .
حسنزادهء آملى تبيين شده است .