مطلوب او ثابت مىشود .
مثال : شخصى مدعى است كه امام ، معصوم نيست و عصمت در امام شرط نيست ؛ ما در برابر ادعاى او مىگوييم : عاصى بودن امام ، تالى فاسد دارد ، و به دلايل متعدد كه در مباحث اعتقادى آمده ، باطل است ، و به چند دليل امام بايد معصوم باشد ؛ پس قضيهء معصوم بودن امام مبرهن شد . وقتى اين قضيه صدق شد حتما آن قضيه مورد ادعا كه امام ، معصوم نيست ، كذب خواهد بود و گرنه اجتماع نقيضين خواهد شد .
2 . و گاهى با برهان ، كذب و بطلان قضيهء مبرهن عليها ثابت مىشود و از راه علم به كذب آن ، علم به صدق قضيهء مطلوب پيدا مىكنيم ؛ و اين نيز در مورد متناقضين است ، كه ارتفاع نقيضين نشايد و لذا اگر نقيض مطلوب ما كذب بود حتما خود مطلوب صادق است ؛
مثال : فرض كنيد شخص مىپندارد كه خداوند ، يكتا و بىشريك است ؛ و براى اثبات آن به سراغ نقيض رفته و مىگويد : شريك و همتا داشتن به دلايل متعدد كلامى ، باطل است ، وقتى شريك داشتن ابطال شد حتما يكتا و بىشريك بودن اثبات مىگردد و از كذب اولى ، صدق دومى لازم مىآيد تا ارتفاع نقيضين لازم نيايد . يعنى غير مستقيم به مرادمان كه كسب يك مجهول تصديقى باشد رسيديم . از اين نوع استدلالات در قياسهاى استثنايى اتصالى در علوم و خصوصا در فلسفه و اصول فراوان مشاهده مىشود .
و در كتاب المنطق هم در مباحث نسبت ميان دو نقيض دو مفهوم كلى ، از همين شيوه استفاده شد كه مفروضى داشتيم و مدعائى و برهانى ، برهان اين بود كه « لو لم يكن كذلك . . . يعنى : اگر مدعاى ما صدق نباشد هر آينه لازم آيد يا . . . و يا . . . و اللازم باقسامه باطل فالملزوم مثله و وقتى ملزوم كه سلب است ابطال شد البته ايجاب كه مدعا است اثبات مىشود » .
اين دو مورد مربوط به مواردى بود كه ميان دو قضيه ( قضيهء مدّعا و قضيهء مبرهن عليها ) از حيث صدق و كذب ملازمه باشد ؛ يعنى از صدق احدهما كذب ديگرى و از كذب احدهما صدق ديگرى لازم آيد و آن نيست مگر در متناقضان ، كه هم ارتفاعشان محال است و هم اجتماعشان .
3 . و گاهى با برهان ، حقانيت و صدق قضيه خارجيه را اثبات كرده و از راه علم به صدق آن ، علم به صدق قضيهء مطلوب پيدا مىكنيم و آن در مواردى است كه بين دو
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 424
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٤٢٤