1 . تناقض
اولين بحث از مباحث سه مناسبات قضايا ، مبحث تناقض است و در رابطه با آن يك مقدّمه ، سه مبحث و يك خاتمه مطرح است .
امّا مقدّمه : ما چه نيازى به مبحث تناقض داريم ؟ در تمهيدى كه براى كل مباحث احكام قضايا داشتيم فايدهء اين بحث روشن شد . ولى در اين مقدّمه به صورت جزئىتر و واضحتر بحث كرده و فايده خصوص تناقض را بيان مىكنيم .
دانستيم كه گاهى شخص باحث نمىتواند مستقيما بر مدعاى خويش برهان اقامه كند ، ناگزير سراغ قضيهء ديگرى رفته و از راه اقامهء برهان بر آن ، به مطلوب خويش دست مىيابد . خود آن قضيه ، مطلوب و مدعاى ما نيست ولى با مدعاى ما از لحاظ صدق و كذب ملازمه دارد بدينمعنى كه از علم به صدق آن قضيه ، علم به كذب مدعا و از علم به كذب آن ، علم به صدق مدعا پيدا مىكنيم ، البته اين مخصوص مواردى است كه قضيهء مطلوب ما ، با آن قضيه ديگر به گونهاى باشند كه از صدق احدهما كذب ديگرى لازم آيد ( اجتماعشان نشايد ) و از كذب احدهما صدق ديگرى لازم آيد ( ارتفاعشان نيز نشايد ) و چنين دو قضيهاى را متناقضان گويند ، پس فايده بحث تناقض اين است كه :
الف . وقتى دانستيم كه فلان قضيه با قضيهاى كه مطلوب است متناقضانند ؛
ب : وقتى دانستيم كه آن قضيهء ديگر كذب است يقين مىكنيم كه مطلوب ما حقّ و صدق است ؛ زيرا ارتفاع نقيضين محال است ؛ و وقتى علم به صدق قضيهء ديگر پيدا كرديم يقين مىكنيم كه مدعاى ما باطل بوده و گرنه اجتماع نقيضين مىشود و آن محال است . مطلب الف را در منطق بايد حلاجى كنيم كه آيا ميان فلان دو قضيه تناقض هست يا نه ؟ و تناقض چه شروطى دارد ؟ و . . .
مثال : فرض كنيد يك فيلسوف مادى مدّعى است كه : « روح موجود نيست ، حقيقت مجردهاى كه فراتر و برتر از ماده و جسم و مدير و مدبر بدن باشد و به آخر خطّ رسيدن بدن و فرو ريختن ساختمان جسم ، آن حقيقت ، ماندگار و جاودانه باشد و . . . ، چنين چيزى در كار نيست بلكه تمامى اين مدركات را سلولهاى مغز ادارهء مىكند و . . . » ؛ در برابر او فيلسوف الهى بر آن است كه : « روح و نفس ناطقه كه منيت ، هويت و شخصيت شخص را تشكيل مىدهد ، موجود است و حقيقت مجرده و ثابتهاى است كه اگر در طول عمر چندين مرتبه هم تمامى سلولهاى بدن تغيير و تحول و تجديد پيدا كنند