تجزيه و تحليل و تميز يكايك اين انواع از يكديگر مىپرداختيم تا ذاتى يا عرضى مختص به مجهولمان را دريابيم و با دستى پر و سوغاتى خوش به سمت مطلوب حركت كنيم ؛ ولى در طريق قسمت ثنائى پس از طى دو مرحلهء مقدّماتى مستقيما به سراغ جنس رفته و آن را تقسيم مىكنيم ، به اين شكل كه وقتى فهميديم مجهول ما انسان است و انسان نوعى حيوان است مىگوييم : « الحيوان امّا ناطق و امّا غير ناطق » ( حركت اوّل فكر يا حركت ذاهبه ) سپس با دقّت تمام ملاحظه مىكنيم كه آيا نطق در انسان هست يا نه ( حركت دوم يا دايريه ) اگر دانستيم كه ناطق بودن در انسان وجود دارد ، بدينوسيله انسان را شناختهايم كه او حيوانى ناطق است و اگر به اين نتيجه رسيديم كه ناطق نيست باز بايد غير ناطق را به فصول حيوانات تقسيم كنيم تا بالاخره به فصل واقعى يا عرضى خاصهء انسان نايل شويم و از آن مجهول را دريابيم ( حركت سوم يا راجعه )
البتّه اگر در مقام شناخت نوع مشكل ، جنس قريب آن را تحصيل كرده باشيم ، كار آسان است و مستقيما با يك تقسيمبندى در ناحيهء فصول يا چندين تقسيمبندى فصل مجهول را استخراج مىكنيم . ولى اگر تنها جنس عالى را شناخته باشيم كه مثلا انسان جوهر است ، بايد تقسيمات متعدّد انجام دهيم تا بالاخره به انواع مشتركه در جنس قريب برسيم ؛ مثلا وقتى دانستيم كه انسان جوهر است مىگوييم : « الجوهر امّا مفارق و امّا مادّى » ، پس از بررسى به اين نتيجه مىرسيم كه انسان جوهر جسمانى است ، دوباره مىگوييم : « الجسم امّا ذو نفس نامية ام لا » پس از تحقيق اگر معلوم شد كه انسان داراى چنين نفسى است براى بار سوم جسم نامى را تقسيم مىكنيم به اينكه يا حسّاس و متحرّك بالاراده است يا نه اگر پس از دقّت دانستيم كه انسان حسّاس و متحرّك بالاراده است ، دوباره مىگوييم : « و كل حسّاس امّا ناطق اولا » و با دقّت فهميديم كه انسان ناطق است ، بدينوسيله تمامى فصول بعيد و قريب و اجناس عاليه و متوسطه و سافلهء مجهول را به دست آورده و يك شناخت كافى از آن پيدا كردهايم و مثال آن را سابقا در رابطه با قسمت ثنائى طى يك صفحه تبيين كرديم و البتّه اگر بخواهيم به حدّ ناقص يا رسم ناقص اكتفا كنيم باز مطلب از همان قرار است كه در طريق تحليل ذكر شد كه مستقيما از جنس عالى به سراغ فصل قريب يا عرضى خاصه رفته و مجهول خويش را به معلوم تبديل مىكنيم .
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 314
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣١٤