خاصهء انسان ضاحك بودن باشد به عقيدهء ديگرى متكلّم بودن و به عقيدهء سومى عالم بودن ، متعجّب بودن ، كاتب بودن و يا همه باهم و از اينرو اين مرحله نيازمند دقّت فراوان از سوى شخص متفكّر است تا به درستى ذاتى مختص يا عرضى خاصه انسان را به دست آورد يا اگر مجهول ، آب است بايد انواع سوائل را تجزيه و تحليل كند كه ، مثلا خون از چه عناصرى تشكيل شده ؟ بول از چه عناصرى ؟ شير از چه عناصرى ؟ و همچنين روغن و جيوه و . . . ؟ و آب كه مجهول او است از چه عناصرى تشكيل شده ، ذاتى مختص به آب كدام است ؟ عرضى خاصهء آن كدام است ؟ و البتّه نيازمند فحص و تحقيق وسيع و گستردهاى است و نيز محتاج به آزمايش و تجربيات فراوانى است تا خصوصيات ذاتى يا عرضى انسان يا آب را تحصيل كند و بدينوسيله ماهيّت موردنظر خويش را از جميع ماهيات ديگر كه با او در جنس قريب مشترك هستند ، تميز دهد مثلا از لحاظ عوارض به اين نتيجه برسد كه انسان تنها حيوانى است كه ضاحك و كاتب و . . .
است يا آب تنها سائلى است كه نه رنگ دارد نه مزه و نه بو ، يا تنها مايعى است كه قوام همه موجودات زنده به آن است و يا از حيث ذاتيات به اين نتيجه برسد كه انسان تنها حيوانى است كه ناطق هم مىباشد و آب تنها جسم سائلى است كه داراى وزن بوده و بالطبع ثقيل است ( به گفتهء قدما : خاك و آب و هوا و آتش عناصر چهارگانهاند و اين عالم سفلى عالم كون و فساد است ؛ يعنى : اجزاء آن غير از حركت مستدير تحوّلات ديگر دارند و پيوسته در تغيير و تبديلاند و كاستى و فزونى و زايش و مرگ دارند و حركات آنها هم مستدير نيست ، مستقيم است ؛ يعنى ، آغاز و انجام متمايز دارد . . . آن گاه حركت اجزاء عالم سفلى يا صاعد است يا نازل برحسب طبيعت عناصر آنها ، طبع آتش خفيف است و صاعد ، و طبع خاك ، ثقيل است و نازل ، و آتش گرم است و خاك سرد و اين هردو عنصر خشكاند و بين آنها به جانب خاك آب است كه سرد و تر است و به جانب آتش هوا است كه گرم و تر است . . . ) و يا براساس اجزاء طبيعى آب را شناسايى كند كه آب جسم سيّالى است كه مركّب است از هيدروژن و اكسيژن و اين مخصوص آب است و بدينوسيله بتواند فصل قريب آن مجهول را و يا عرضى خاصهاش را اكتساب كند و به هدف از تعريف دست يابد و البتّه هر متفكّرى در هر عصر و زمانى بايد به اين نكته توجّه داشته باشد كه نمىشود آدمى صددرصد به فكر و انديشهء خود متّكى باشد و از افكار و انديشهها و تجارب و معلومات پيشينيان استفاده نكند كه
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 310
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣١٠