تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
الانسان امّا بشر و امّا حيوان ناطق ، غلط است ؛ چون از اين دو قسم قضيهء منفصلهء حقيقيه درست نمىشود و يا اين يا آن معنى ندارد كه ظاهرش اين است كه جمع و رفع هر دو محال باشد و در اين‌جا جمع ممتنع نيست ، بلكه حتمى است . هم‌چنين تقسيم شىء به اقسامى كه بعضى با بعض تداخل دارند ، يعنى بعضى اعمّ مطلق از بعض ديگر هستند و يا بين آن‌ها عموم و خصوص من‌وجه است ، نيز باطل است . اوّلى مثل « الانسان امّا عالم و امّا مجتهد » كه مجتهد داخل در تحت عالم است و چگونه مىتواند قسيم او و نكتهء مقابل او باشد آن‌چنان‌كه از امّا و او مستفاد است ؟ و دومى مثل « الانسان امّا ابيض و امّا عالم » ، كه ميان عالم و ابيض عموم من‌وجه است و در بعض الافراد تداخل دارد كه عالم ابيض باشد ، پس به تمام معنى كلمه قسيم هم نيستند تا تقسيم‌بندى به امّا و او صحيح باشد . پس معلوم شد كه حتما بايد هر قسم با قسم ديگر تباين كلّى داشته باشد و هيچ كدام بر يكديگر تصادق نداشته باشد ، مثل « العدد امّا زوج و اما فرد » ، « الموجود امّا واجب و امّا ممكن » و اين بايد كه تباين كلّى باشد ، از خود تعريف قسمت هم روشن شد كه گفتيم : « تجرئة الشىء و تفريقه الى امور متباينه » . يك مثال براى آن‌جا كه اقسام عام و خاص مطلق باشند : مىدانيم كه در علم نحو مفاعيل را به پنج دسته قسمت كرده‌اند كه از جملهء آن‌ها ظرف زمان و مكان است كه آن‌ها را مفعول فيه نامند ، حال اگر در مقام تقسيم اسماء منصوبة . بگوييم : اسم منصوب يا مفعول است يا حال و يا تميز و يا ظرف اين تقسيم بندى باطل است ، چرا كه ظرف در مقابل مفعول و قسيم آن نيست تا با امّا و او از آن تعبير شود . بلكه ظرف قسمى از اقسام مفعول است و چگونه ممكن است كه قسم الشىء قسيم الشىء باشد ؟ زيرا كه قسم بودن ، يعنى داخل در عنوان مفعول است و قسيم بودن ، يعنى خارج از عنوان مفعول و از مقابلات آن است و اين تناقض است و هو باطل بالبداهة . مثال ديگر براى موردى كه اقسام عام و خاص من‌وجه باشند : فرض كنيد مردم يك كشور مثلا ( ساكنان عراق ) را در يك تقسيم به شش دسته منقسم كنيم : 1 - عالمان 2 - جاهلان 3 - ثروتمندان 4 - تهىدستان 5 - بيماران 6 - افراد سالم ، اين تقسيم‌بندى نيز غلط است ؛ زيرا كه قسم الشىء قسيم الشىء قرار داده