تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
ندارند از آن شناختى دارند و هديه‌اى را كه والدين براى آن‌ها تهيه كرده‌اند ، ميان خود قسمت مىكنند و مفاهيم بديهى ، مستغنى از تعريف هستند و به مجرّد تنبّه و توجّه نفس براى انسان معلوم مىشوند و اجمال و ابهامى ندارند تا به وسيلهء تعريف روشن شوند و بلكه نه تنها نيازى به تعريف ندارند كه اصولا قابل تعريف نيستند و اين‌كه مىگوييم قابل تعريف نيستند ؛ بدان معنى نيست كه شأن آن‌ها مادون تعريف است بلكه ما فوق تعريف هستند و هر تعريفى به بديهيات ختم مىشود و آن‌ها سرمايهء اصلى هستند . سؤال : اگر مفهوم قسمت بديهى است ، پس خود شما چرا تعريف كرديد ؟ جواب : تعريف ما صرفا يك تعريف لفظى بود ، نه يك تعريف ماهوى كه همه از ماهيّت آن باخبرند و نيازى به تعريف و معرّفى ندارد . آن‌گاه پس از تقسيم يك شىء به دو يا چند امر خود آن شىء را ( كلّ يا كلّى ) مقسم ( محل تقسيم ) خوانند ، چون تقسيم بر آن وارد است و از آن سرچشمه مىگيرد و هريك از آن امور متباينه را بالنسبة به خود آن شىء كه مىسنجيم ، قسم آن خوانند و مجموع را اقسام فلان شىء گويند و هركدام را با قسم ديگر كه مىسنجيم ، قسيم آن خوانند ؛ يعنى ضدّ آن و نكتهء مقابل آن‌كه به صورت منفصلهء حقيقى از آن ياد مىشود و اجتماع آن‌ها نشايد . مثلا در علم نحو مىگويند : كلمه يا اسم است يا فعل و يا حرف كه در اين مثال كلمه مقسم و هريك از اسم و فعل و حرف ، اقسام آن و هركدام با يكديگر قسيم هستند . يا مثلا در آغاز علم منطق مىگويند : علم بر دو قسم است 1 . تصوّر 2 . تصديق كه در اين مثال علم ، مقسم است و هريك از تصوّر و تصديق نسبت به خود علم ، اقسام و نسبت به يكديگر قسيم ، شمرده مىشوند ؛ يعنى تصوّر ، قسم العلم و قسيم التصديق است و متقابلا تصديق نيز قسم العلم و قسيم التصوّر است . ( نكته : مرحوم مظفّر در پاورقى مبحث قسمت فرموده : مبحث قسمت از جمله مباحثى است كه منطقيان جديد بدان اهمّيّت داده و مورد بحث قرار داده‌اند و برخى گمان كرده‌اند كه اين مسأله از ابتكارات منطقيان غرب است و در منطق‌هاى پيشين مطرح نبوده ، ولى بايد گفت : اين برداشت ناتمامى است كه ناشى از عدم تحقيق در كتب قدما است ، و گرنه در كلمات قوم بدان اشارت رفته و اين مسأله از انظار آنان مخفى نبوده ؛ في المثل در كتاب ارزشمند الجوهر النضيد كه متن آن از خواجهء طوسى و شرح آن از
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 279 | على محمدى خراسانى