شرط پنجم : در تعريف حتّى الامكان بايد از الفاظ واضح و روشن و خالص و نص كه هيچگونه ابهام ، اجمال و چندگانگى در آنها نيست ، استفاده شود تا غرض از تعريف تأمين شود ، بنابراين به كار بردن الفاظ و كلمات عجيب و غريبى كه ذهن آدمى از آنها فرارى است و انس و الفت ندارد ، صحيح نيست ؛ چون نقض غرض مىشود كه غرض از تعريف ، توضيح و تبيين يك ماهيّت است و با استعمال الفاظ وحشى و غريب آن غرض حاصل نمىشود ؛ مثلا در تعريف نار بگوييم : « اسطقس شبيه بالنفس » كه كلمهء اسطقس براى ما كلمهاى نامأنوس است .
در حاشيهء ص 64 شرح شمسيه مىخوانيم :
« الا سطقس هو اصل المركب و انما سمى العناصر الاربعه اسطقسات لانها اصول المركبات من الحيوانات و النباتات و المعادن » .
يا مثلا در تعريف نار بگوييم : اسطقس فوق الاسطقسات كه كاملا الفاظ غريب و نامأنوس است ، همچنين بايد از الفاظ غامض و پيچيده و معقّد اجتناب كرد چون رفع ابهام نمىكند و غرض تعريف را تحصيل نمىكند [ انواع و اقسام كلمات غريب و وحشى و غامض و معقد در اوّل كتاب مختصر المعانى در رابطه با بيان معناى فصاحت و بلاغت ملاحظه شود . ]
و همچنين از مجازها هم نبايد استفاده كرد ، لتبادر الذهن منها الى معانى غير المقصوده لولا القرينة ، آرى مع القرينه بلامانع است .
همينطور از مشتركات لفظى هم نبايد استفاده كرد ، چون مراد متردّد مىشود ؛ بين يكى از چند امر كه آيا مراد از عين مثلا چشم است ؟ چشمه است ؟ و . . . ؟ آرى مع القرينه اشكالى ندارد ، مثلا بگويد : عينا متلالئة ، عينا باكية . . . و اصولا بهتر است كه حتّى مع القرينه هم از مجاز و مشترك لفظى استفاده نشود و در مقام تعاريف حقيقى از حقايق استفاده شود ؛ آرى در محاورات عرفى مجازگويى - كنايه گفتن و . . . گاهى محسناتى هم دارد ، ولى در تعاريف ماهوى هرگز ، و به همان اندازه كه در معانى و بيان به مجازها و كنايهها و استعمارهها اهمّيّت داده مىشود در فلسفه برعكس آن به حقايق اهمّيّت داده مىشود و اصولا در كلّيّه امورى كه بنابر اهتمام است ؛ حتّى در تعاريف اعتبارى از قبيل تعريف بيع - اجاره - نكاح - ارث و . . . بنابر حقيقتگويى و اجتناب از مجازها است .
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 274
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٧٤