مىكنيم ، حال از حقيقت وجود ، مثلا خبر نداريم كه الوجود ما هو ؟ در جواب مىگوييم : « الوجود كالنور » ؛ يعنى حقيقتى است ، مثل نور آفتاب كه وجود نيز « الظاهر بنفسه و المظهر لغيره » ؛ يعنى ، « الوجود موجود بنفس ذاته و الماهية موجودة بالوجود » پس وجود مظهر ماهيات است ( براساس حكمت متعاليه كه وجود اصيل است . . . ) .
يا مثلا از حقيقت علم بىخبر هستيم و آن را به نور تشبيه مىكنيم و در جواب العلم مه ؟ مىگوييم : « العلم كالنور اى الظاهر بنفسه و المظهر لغيره » يا الجهل ما هو ؟
مىگوييم : « كالظلمه » كه جهالت مثل تاريكى شب است كه آدمى ره به جايى نمىبرد و مثل كورى است :
« هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ » *
؟ «
أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُماتُ وَ النُّورُ »
؟
كاربرد اين تعريف : معمولا از تعريف بالتشبيه در معرّفى معقولات صرفه يعنى امور عقلانى محض استفاده مىشود از آنجا كه ذهن ما انسانها با محسوسات و جزئيات ، انس و الفت دارد و ادراك مجرّدات و كلّيّات و معقولات كار آسانى نيست از اينرو از باب تشبيه معقول به محسوس ، اين حقيقت كلّيّه را به يك امر حسّى تشبيه مىكنيم تا حدودى آن را بشناسيم . اينك چند نمونه از موارد تشبيه معقول به محسوس :
الف : « العلم في الصغر كالنقش في الحجر » كه نقش در حجر ماندنى است و تا حجر باقى است آن نقش نيز هست . دانش هم در كودكى ، مانند آن نقش است كه تا شخص باقى است آن معلومات را همراه دارد .
ب : در باب نسب اربع كه نسبت ما بين دو مفهوم كلّى را برحسب افراد و مصاديق آنها بازگو مىكرديم ؛ براى بيان هركدام از نسبتهاى چهارگانه تشبيهى آورديم ، مثلا نسبت تساوى را به علامت - در رياضيات تشبيه كرديم و نسبت عموم و خصوص من وجه را به علامت * و نسبت تباين كلّى را به دو خط موازى كه هيچگاه يكديگر را قطع نمىكنند ( مثل / / ) تشبيه كرديم . از باب تشبيه معقول به محسوس ، يا نسبتهاى مذكور را به دايره تشبيه كرديم .
يا در باب كلّى طبيعى و منطقى و عقلى ، آنها را به مثال قبل تشبيه كرديم يا در مثال وجود و نور ، وجود و علم را به نور تشبيه كرديم ، يا وقتى كه تصوّرات آليه را بيان مىكرديم ( يعنى امورى كه تصوّر آنها مستقلا مطلوب نيست ؛ بلكه آلت و ابزار تصوّر ديگرى هستند ، مثل تصوّر لفظ كه آلت تصوّر معنى است و استقلال ندارد ) آنها را به