ريشه منتهى مىشود ، هرگز عقل احتمال نمىدهد كه اين نظام بدون ناظم باشد و همين طور مثالهاى متعدّد تا زمينه فراهم شود آنگاه معلّم العلم مىگويد : پس بالاخره هر نظمى ناظمى دارد آنگاه نتيجه مطلوب را مىگيرد كه كتاب آفرينش از اين كتاب كوچك چند صد صفحهاى كمتر نيست و اين نظام محيّر العقول افلاك و سماوات و ارضين و ما فيهن و ما بينهن چگونه تصادفا و بدون ناظم پديد آمده ؟ نيز در برهان اثر و مؤثر و . . .
نكته : تعريف به مثال قسم پنجمى ، در برابر حدّ تام و ناقص و رسم تام و ناقص به شمار نمىآيد ، بلكه در حقيقت از مصاديق تعريف به عرضى خاصه ، يعنى رسم ناقص است ؛ زيرا كه مثال مذكور مختص به همان ماهيّت است ، مثلا « الفعل كضرب » در اين مثال ضرب ، مخصوص فعل است و بر فعل عارض مىشود نه بر عنوان اسم و حرف از اينرو عرضى خاصه نام دارد و وقتى رسم ناقص شد همانطورى كه در آنجا به عرضى خاصه قناعت مىشد در اينجا هم مىتوان به مثال ، قناعت كرد ، البتّه به شرط اينكه مثال روشنى باشد و بتواند ممثل له را از ساير اشياء تميز دهد .
تعريف به تشبيه
از جمله امورى كه شبيه تعريف به مثال و ملحق به آن است تعريف به تشبيه است و اين نيز داخل در رسم ناقص است ؛ زيرا كه به گفتهء شرح مطالع ص 105 :
« وجه المشابهة يكون امرا عارضا » ، حال تعريف به سبب تشبيه آن است كه شخص چيزى را كه درصدد تعريف و شناساندن آن برآمده به چيز ديگرى كه مخاطب از آن آگاه است تشبيه كند و بگويد اين مثل آن است و بدينوسيله شىء مقصود را معرّفى كند و در حقيقت در هر تشبيه ، مشبهبهاى و مشبهاى و وجه شباهتى وجود دارد ؛ آنگاه وضع مشبهبه ، براى ما روشن است و وضع مشبه ، مبهم و با تشبيه آن را نيز روشن مىسازيم و شرط اساسى اين قسم از تعريف آن است كه مشبه به داراى وجه شبهاى باشد كه كاملا در نزد مخاطب ، معلوم و مبين است تا با تشبيه ، مشبه را روشن كند و گرنه مفيد فايده نيست .
مثال : فرض كنيد ما معناى نور را مىدانيم كه « الظاهر بنفسه و المظهر لغيره » يعنى خودش به خودش روشن است و چيزى واسطه در ظهور آن نيست و روشنگر اشياء ديگر هم هست كه ما به بركت نور شمس يا نور چراغ اشياء را مىبينيم و از آنها استفاده