است و . . .
پاسخگويى اين قبيل سؤالها ، كتابها و معجمها و دايرة المعارفهاى لغت هر زبانى است كه به كتاب لغت معنى عربى به فارسى ، فارسى به عربى ، هر دو به انگليسى و . . . بايد مراجعه كند و معناى لغوى لفظ را به دست آورد . پس متكفّل اين جواب ، علم لغت و كتب لغت است نه منطق .
مرحلهء دوم : پس از اينكه ذهن انسان با معناى لغوى يك لفظ آشنا شد و يك شناخت اجمالى از آن به دست آورد ، در قدم دوم به دنبال شناخت تفصيلى و آگاهى به ماهيّت آن شىء حركت مىكند و جهت معرفت به جنس و فصل آن شىء و تمييز آن از تمام الفاظ و كلمهها و معانى ديگر با كلمهء « ما » از ماهيّت آن لفظ سؤال مىكند ، مثلا مىپرسد : الاسد ما هو ؟ الحيوان ما هو ؟ الناطق ما هو ؟ و . . . نام اين « ما » ، ماى شارحه است ، زيرا كه ما آن معناى اجمالى در سؤال اوّل را شرح مىدهد و بدينوسيله در صدد طلب علم و آگاهى از جزئيات آن معنا و تفصيل آن مجمل هستيم و اينكه ما به الاشتراك ما هوى آن چيست ؟ ما به الاشتراك عرضى آن كدام است ؟ ما به الامتياز ذاتى و جوهرى آن ؟ ممنيّزات عرضى آن ؟ حتى الامكان بايد بيان شود . نام اين سؤال ، سؤال با ماى شارحه و جواب اين سؤال ، تعريف شرح الاسمى يا تعريف اسمى و يا حدّ اسمى است ( در مقابل حدّ حقيقى كه بعدا وجه تسميه هردو روشن خواهد شد ) و در اين مرحله ما كارى با وجود و تحقّق آن معنا ، در خارج نداريم كه آيا وجود خارجى دارد يا در خارج معدوم است و صرفا فرض ذهنى است ؟ بلكه سخن از شرح معناى كلمه و تبديل معلومات اجمالى به تفصيل است .
در پاسخ اين سؤال يك جواب اصلى داريم و آن اينكه اصل اوّلى در جواب از اين سؤال آن است كه تمامى ذاتيات و اجناس و فصول قريب و متوسط و بعيد آن شىء را بيان كنيم و يا جنس قريب و فصل قريب را كه متضمّن تمامى اجناس و فصول بعيد هستند ، در جواب ذكر كنيم تا كاملا شىء مورد سؤال از كليّهء اشياء ديگر ممتاز شود و سائل بهطور كامل جواب خويش را دريافت كند ، في المثل بگوييم : الانسان جوهر - جسم - نام - حيوان - ناطق و يا در دو كلمه بگوييم : حيوان ناطق ، اين اصل جواب است و نامش حدّ تام ، اسمى كه به زودى با معناى آن آشنا خواهيم شد و البتّه جوابدهنده مىتواند به جاى آن جواب ، سؤال را به فصل تنها بياورد مثلا بگويد : الانسان ناطق كه
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 233
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٣٣