صدق كند ، زيرا كه ناطق و لا ناطق نقيضان هستند و ارتفاع نقيضان محال است ، پس اگر چيزى لا ناطق نبود ، حتما ناطق خواهد بود ، تا ارتفاع نقيضان نشود ؛ فيصدق لا انسان مع الناطق ، آنگاه لازمهء اين صدق آن است كه ، در موردى ناطق بدون انسان صادق آيد چون در آن مورد ، ناطق با لا انسان صادق است و لا انسان با انسان ، نقيضان هستند و اجتمانع نقيضان محال است و اگر چنين شد كه ناطق بدون انسان صدق كند ، خواهيم گفت ، اين خلاف مفروضى است چون ما اوّل فرض كرديم كه انسان و ناطق ( عينان ) متساوييان هستند و در هر موردى يكى از آن دو صادق باشد حتما ديگرى هم صادق است و از اينرو چارهاى نيست ، جز از اينكه ميان لا انسان و لا ناطق هم از نسب اربع ، تساوى كلّ باشد و هذا هو المطلوب .
آنگاه لازم كه به اقسامش ابطال شد ؛ ملزوم هم كه عدم نسبت تساوى بود ، ابطال مىشود و عدم تساوى كه نبود الّا و لابد خود تساوى ثابت مىشود ، چون ارتفاع نقيضان محال است . هو المقصد الاعلى و الغاية القصوى .
2 . يكى ديگر از نسبتها ميان دو كلّى نسبت عموم و خصوص مطلق بود ، مانند انسان و حيوان كه با يك موجبهء كلّيّه و يك سالبهء جزئيه به آ اشاره كرديم و گفتيم ، كلّ انسان حيوان و بعض الحيوان ليس به انسان كالفرس و البقر حال مىخواهيم بگوييم كه نسبت ميان دو نقيض اين دو مفهوم كلّى ، يعنى لا انسان و لا حيوان هم از نسب اربع ، عموم و خصوص مطلق است . منتها به اين شكل كه نقيض اخصّ اعّم است و نقيض اعّم اخصّ يعنى ، مىگوييم : كل لا حيوان لا انسان و بعض اللاانسان ليس بلا حيوان بل حيوان كالطير و السمك و الفرس و بوزينه حال سؤال مىشود كه به چه دليل نقيض الاعّم اخصّ و نقيض الاخصّ اعّم شده ، اين نسبت ميان نقيضان چگونه قابل اثبات است ؟ مرحوم مظفّر باز هم برهان مىآورند و برهانشان سه مرحله دارد :
1 . مفروض : مفروض بحث ما اين است كه ميان خود انسان و حيوان از نسب اربع عموم و خصوص مطلق است ، يعنى انسان اخصّ و حيوان اعّم است و رمز ب در كتاب اشاره به حيوان و رمز ج اشاره به انسان است .
2 . مدّعى : مدعاى ما اين است كه ميان دو نقيض آن دو ، يعنى ، لا حيوان و لا انسان هم ( لاب و لاج ) عموم و خصوص مطلق است ، به معناى خاصى كه ذكر شد كه نقيض الاعم اخصّ و نقيض الاخص اعّم .
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 162
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٦٢