شيئى ، صورتش در ذهن ما بيايد . همهء اينها را مفهوم يا علم يا وجود ذهنى يا صور ذهنيه گويند .
مصداق عبارت است از « ما يوجد في الخارج » يعنى آن حقيقتى كه در خارج از ذهن ما و در واقع و نفس الامر موجود است و ذهن ما صورت آن را انتزاع كرده و آن وجود خارجى ، منشا انتزاع اين مفهوم ذهنى شده است .
براى توضيح بيشتر چند نمونه را از نظر مىگذرانيم :
الف . فرض كنيد لفظ محمد دلالت مىكند بر يك مسمّا و ذاتى كه آن ذات حقيقتا در خارج در زمان و مكان معين و با ويژگىهاى مشخّص وجود دارد و آن حقيقت خارجى مصداق اين لفظ و مفهوم است . ما از ديدن آن هيكل خارجى يا از شنيدن اوصافش صورتى در ذهن پيدا مىكنيم كه آن مفهوم همان شيئى خارجى ، يعنى صورت ذهنى او است .
ب . لفظ حيوان را در نظر بگيريد كه يك مفهوم كلّى است و در خارج صدها و هزاران نوع دارد ، از پرندگان و چهارپايان و انسانها و . . . و كه هر نوعى افرادى دارد ؛ حال آن حقايق خارجى كه نامش انسان يا فرس و . . . مىباشد ، مصاديق حيوان هستند كه در خارج حقيقتا موجودند و آن مفهومى كه از حيوان در ذهن ما مىآيد كه همهء آنها حساس و متحرك بالاراده هستند ، نامش مفهوم است .
ج . لفظ عدم را تصوّر بفرماييد : ما از عدم تصورى در ذهن داريم و يك مفهوم كلّى هم هست و مصاديق خارجى او عبارتند از يك سلسله عدمهاى مقيد مثلا زيد محدود است و وقتى الان در فلان مكان بود و در مكان ديگر نبود مىگوييم . زيد در فلان مكان نيست ، و عدم مصداق پيدا مىكند ، درخت در فلان جا نيست ، ميوه در فلان درخت نيست ، نور در فلان فضا نيست و . . . در خارج و حقيقتا نيست ، نه اينكه صرفا در ذهن من ، اين عدمهاى خارجى مصاديق عدم و صورتى كه از آن به ذهن مىآيد مفهوم عدم است .
قوله : لفت نظر :
منظور ما از آوردن سه مثال اين است كه :
از مثال اوّل ، به اين نتيجه مىرسيم كه بر خلاف بعضى كه تصوّر مىكنند مفهوم و صورت ذهنى هميشه كلّى است و امور جزيى قابل ادراك و تعقل نيست ؛ ولى ما ثابت
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 143
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٤٣