3 . گاهى مفهوم كلى كه در ذهن ما يافت مىشود در خارج ممكن الافراد است .
اين مفهوم كلّى چهار شعبه دارد كه مجموعا شش قسم مىشود :
الف ) مفهوم كلى ممكن الوجود ، بالفعل در خارج هيچ فردى ندارد و قبلا هم فردى نداشته و پس از اين نيز شايد نداشته باشد با اين حال امكان ذاتى دارد ، زيرا چنين نيست كه هر ممكنى بالفعل هم موجود باشد . مثلا عنقاء يك مفهوم كلى است و عقل براى آن هزاران مصداق مىتواند فرض كند . اين عنوان بر همهء آنها منطبق مىباشد ولى در خارج هيچ فردى يافت نشده است . مفهوم كلى « بحر من زيبق » « جبل من ياقوت » « الماس يك منى » ، « انسان هزار سر » نيز چنين است .
ب ) گاهى مفهوم كلى ممكن الافراد ، بالفعل در خارج فرد و مصداق دارد امّا تنها يك مصداق دارد نه بيشتر ، اگرچه امكان بيش از فرد واحد را دارد . مثلا مفهوم شمس و قمر را بعضى مثل مفهوم زيد و بكر جزيى مىدانند ولى برخى آن را كلى مىدانند و معتقدند كه يك فرد از آن پيدا شده كه شمس منظومهء شمسى مىباشد يا قمرى كه دور شمس مىچرخد و افراد ديگر فقط امكان دارد .
ج ) گاهى مفهوم كلى ممكن الافراد ، بالفعل در خارج داراى افراد بيشمارى است ولى افرادش متناهى هستند مثل مفهوم كلى اولوالعزم ، انبياء ، امامان ، كوكب سيّار كه تنها 9 مورد براى آن مصداق پيدا شده است .
د ) گاهى مفهوم كلّى ممكن الافراد ، بالفعل در خارج دارى افراد و مصاديق نامتناهى است مثل نعمتهاى الهى كه به قول قرآن
( وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها )
همين اقسام را به صورت حصر عقلى هم در آوردهاند مثلا در شرح مطالع ص 49 مىخوانيم : و ذلك امّا ان يكون ممتنع الوجود في الخارج او ممكن الوجود و الاول كشريك البارى و الثانى امّا ان لا يوجد منه شيئى في الخارج او يوجد و الاول كالعنقاء و الثانى امّا يكون الموجود منه واحدا او كثيرا و الاول امّا ان يكون غيره ممتنعا كالواجب او ممكنا كالشمس عند من يجوز وجود شمس اخرى و الثانى امّا ان يكون متناهيا كالكواكب السبعة او غير متناهية كالنفوس الناطقه .
چون با اقسام گوناگون كلى آشنا شديم قيد « و لو بالفرض » را به تعريف مىافزائيم و مىگوئيم : « الجزيى مفهوم يمتنع صدقه على كثير و لو بالفرض و الكلى مفهوم لا يمتنع صدقه على كثير و لو بالفرض » اين تعريف شامل مانند واجب الوجود هم مىشود