مثالى براى آن نيافتيم ( لم يتضّح لنا وجود لفظ كذلك اى استعمل فى معنى مع القرنية كثيرا بحيث صار و الّا على المعنى بنفسه و بلا قرينة ) ولى هيچ دليلى نياوردهاند و بايد گفت :
ايشان توقّفى هستند و نفى و اثبات را ترجيح ندادهاند .
ولى به نظر ما وضع تعيّنى فراوان واقع شده و مثالهاى آن انواع منقولات شرعى و عرفى و اصطلاحى است كه قبلا نيز اشاره شد و به عقيدهء ما از نظر وقوع نيز مشكلى نيست . مگر ايشان مثل آخوند ( ره ) نسبت به الفاظ شرعيّه طرفدار وضع استعمالى باشند « 1 » كه اين نيز اوّلا ناتمام است و در باب حقيقت شرعيّه خواهد آمد و ثانيا بر فرض الفاظ شرعيّه بر وضع استعمالى حمل شود ولى منقولات عرف و اصطلاحى را داريم و كافى است كه مثال براى وضع تعيّنى باشد .
وضع استعمالى :
آن است كه به واسطهء استعمال تحقّق مىيابد ، بدينصورت كه پيش از استعمال نه وضع و تعيينى صورت گرفته كه وضع تعيينى شود و نه كثرت استعمالى صورت گرفته تا وضع تعيّنى حاصل شود بلكه با اوّلين استعمال ( به قصد وضع و حكايت از معنى به خود لفظ ، وضع و حقيقت شدن پديد مىآيد و غرض مستعمل از اين استعمال ) وضع است ، نهايت وضع تعيينى بالمطابقه و مستقيما بر وضع دلالت دارد و وضع استعمالى بالملازمه و غيرمستقيم بر آن دلالت دارد يعنى لازم چنين استعمالى وضع است و غايت چنين استعمالى وضع است . « 2 »
مثلا خداوند به زيد فرزندى عنايت كرده و مىخواهد نامى براى او انتخاب كند در اينجا گاهى مجلس منعقد كرده و طى مراسم ويژهاى رسما نام او را على مىگذارد ( وضع تعيينى ) و گاهى اطرافيان را در برابر عمل انجامشدهاى قرار مىگيرد و اصطلاحا آنها را غافلگير مىنمايد يعنى از در كه وارد مىشود در حضور بستگان مىگويد : فرزندم على را نزد من آوريد و با اين جمله به ديگران مىفهماند
هامش
( 1 ) . كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 32 .
( 2 ) . منتفى الاصول ، ج 1 ، ص 72 .