مىكرد و آنها مراد را مىفهميدند ، و دليل نمىشود كه اين معانى قديم و قبل از اسلام سابقهدار و معهود در اذهان باشند .
اين پاسخ نيز ناتمام است زيرا اگر چنين تفهيم با قرينهاى صورت گرفته بود حتما نقل مىشود ولى نشده و مجرّد احتمال آن قابلاعتنا نيست . ضمن اينكه دليل سوّم گروه اوّل و فرض شك و اصل عدم نقل و عدم اشتراك به هيچوجه قابل جواب نيست . و لذا به نظر مىرسد كه حق با گروه اوّل باشد و الفاظ صلوة و حج و . . . نسبت به معانى خودشان حقايق لغوى مىباشند .
مطلب دوّم : بر فرض كه اين معانى و ماهيّات ، امورى جديد و مستحدث باشند و در عصر شارع اسلام پيدا شده باشند و قبلا از آنها خبرى نبوده و يا اگر هم قديم بودند تسميه و نامگذارى و وضع اين الفاظ براى آنها جديد و مربوط به شريعت اسلام باشد ، اين بحث مطرح مىشود كه آيا اين الفاظ در زمان خود شارع مقدّس در اين معانى حقيقت شدند تا نتيجهاش حقيقت شرعيّه باشد ؟ يا بعدها در عصر ائمّه عليه السّلام حقيقت شدند تا حقيقت متشرّعية ثابت باشد ؟
بحث اصلى دربارهء حقيقت شرعيّه همين بحث است و نظريّات متعدّدى در اين باب عنوان شده كه در كتب مطول اصولى از قبيل فصول « 1 » ذكر شده و اهمّ آنها چهار نظريّه است :
1 - عدّهاى بهطور مطلق منكر حقيقت شرعيّه و طرفدار حقيقت متشرّعيّه هستند .
2 - عدّهاى بهطور كلى مثبت حقيقت شرعيه مىباشند .
3 - عدّهاى ميان الفاظ عبادات و معاملات فرق قائلند يعنى در الفاظ عبادات طرفدار حقيقت شرعيّه هستند و در الفاظ معاملات طرفدار حقيقت لغوىاند .
4 - عدّهاى هم ميان الفاظ كثير التداول و قليل الاستعمال فرق مىگذارند يعنى
هامش
( 1 و 2 ) . الفصول الغرويّه ، ص 43 به بعد .