واحد ممكن است ( و از محالات نيست ) ولى به دو دليل اين استعمال غلط است .
يكى اينكه چنين استعمالى در خارج يافت نشده ، ما وقتى به كلمات شعراى بزرگ ، فصيحان و بليغان عرب مراجعه مىكنيم يك مورد هم پيدا نمىكنيم ، و اين دليل غلط بودن آن است و گرنه لا اقل موارد اندكى از اين دست يافت مىشد .
و ديگر اينكه : وجدان ما از چنين استعمالى ابا و امتناع دارد و پذيراى آن نيست كه معانى مختلف را به يك لفظ ادا كنيم حتى در مواردى كه مطلوب در آنها ايجاز و اختصار است و اگر اين استعمال صحيح بود نبايد وجدان از آن ابا داشت . « 1 »
نقد و بررسى : اين وجه نيز به هردو قسمش ناتمام است . امّا بيان اوّل :
اوّلا شما ادّعا كرديد كه چنين استعمالى در لسان اهل لغت يافت نشده و جا دارد بزرگى مثل امام خمينى ره ادّعا كند : كه حتما واقع شده و جاى بحث ندارد . « 2 »
و ثانيا شما نمىتوانيد بگوئيد : چنين چيزى اصلا وجود ندارد بلكه حداكثر مىتوانيد بگوييد : ما نيافتهايم ولى نيافتن شما دليل بر نبودن نيست ( عدم الوجدان لا يدلّ على عدم الوجود )
و ثالثا بر فرض واقعا چنين استعمالى نباشد ولى دليل بر غلط بودن آن نيست بلكه از قبيل مطابقهء تقديرى است كه در منطق آمده يعنى لفظى براى معنايى وضع شده ولى هرگز در آن استعمال نشده ولى اگر استعمال مىشد مطابقه و حقيقت بود ، نه اينكه استعمال غلط باشد . و امّا بيان دوّم :
اوّلا اگر وجدانى شد شما ادّعا مىكنيد كه وجدان از اين استعمال پرهيز دارد و آن را نمىپذيرد ، متقابلا كسى ادّعا مىكند كه : وجدانا اين استعمال صحيح و مطبوع است .
و ثانيا حسن استفهام دليل بر حسن استعمال است ، بيان مطلب : اگر مولائى به عبدش بگويد : زيد را اكرام كن و على الفرض دو زيد در مجلس حضور دارند ، در
هامش
( 1 ) . به نقل از نهاية الافكار ، ج 1 ، ص 110 .
( 2 ) . مناهج الوصول ، ج 1 ، ص 186 .