مال افراد بشر است و چون نيازهاى استعمالى آنها محدود است وضع هم بايد به اندازهء نياز استعمالى باشد و بيش از آن لغو و عبث بوده و از خداى حكيم صادر نمىشود . و در مقدار نياز هم كه اشتراك لفظى ضرورت ندارد و با الفاظ مختص هم مىتوان مراد را تفهيم كرد .
و : اين استدلال شما با واقعيّت خارجى و عينى فاصله دارد زيرا شما گفتيد چون الفاظ متناهى هستند و معانى نامتناهى بناچار بايد برخى از الفاظ براى چند معنى وضع شوند تا همهء معانى داراى لفظ شوند . ما مىگوئيم : آيا همهء الفاظ را مشترك مىدانيد يا برخى از آنها را ؟ خود شما هم قبول داريد كه برخى از الفاظ مشترك لفظى هستند نه همهء آنها ، مجدّدا مىپرسيم : آيا آن بعض مشترك براى بى نهايت معنى وضع شدهاند و هركدام ميلياردها معنى دارند ؟ يا براى دو يا چند معناى محدود وضع شدهاند ؟ باز شما هم قبول داريد كه حدّاكثر براى دو يا ده يا هفتاد و يا صد معنى وضع شدهاند نه بيشتر ، حال كه واقعيّت اين است آيا با اين مقدار از اشتراك لفظى مىتوان همهء معانى را فهماند و براى همه لفظ و وضع درست كرد ؟ هرگز پس محذور عدم وفاء متناهى به غيرمتناهى به قوّت خود باقى است و حلّ نشد .
ز : همانطور كه الفاظ مشترك داريم ، الفاظ مترادف هم داريم و فراوان ديده مىشود كه چندين لفظ بر يك معنى دلالت دارند ، الفاظ مهمل هم فراوان داريم در هرلغت و زبانى ، آنگاه اگر واقعا الفاظ محدودند و دست ما بسته است و ناچاريم از يك لفظ براى چند معنى استفاده كنيم ، پس وجود اين همهء الفاظ مترادف چه محلّى از اعراب دارد ؟ آيا بهتر نبود به جاى چند لفظ و يك معنى در ترادف ، و يك لفظ و چند معنى در اشتراك براى هرمعنا يك لفظ قرار مىداديم تا نه ترادفى باشد و نه اشتراكى ؟ پس معلوم مىشود نياز و ضرورت ما را به اشتراك لفظى وادار نكرده چه اينكه نياز و حاجت داعى بر ترادف نشده است .
خارج اصول (فارسى) — صفحة 359
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٣٥٩