تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خارج اصول (فارسى) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
اشكال اوّل اشكالى است كه مرحوم صاحب فصول دارند « 1 » و مرحوم آخوند در كفايه « 2 » مطرح كرده‌اند و حاصل اشكال اين است كه : وقتى مىگوئيم زيد لفظ است يا كلمهء زيد را از آن جهت كه حاكى و دالّ است موضوع قرار مىدهيم و يا با قطع‌نظر از حكايت و دلالت موضوع قرار مىدهيم ، به تعبير ديگر يا لفظ زيد حاكى از چيزى هست يا نيست ، يا بما هو حاك و دال موضوع واقع شده يا لا بما هو حاك ، هركدام كه باشد محذور دارد ، اگر به عنوان اينكه حاكى و دالّ است موضوع قرار گرفته اشكال اين است كه مستلزم اتّحاد و دالّ و مدلول يا حاكى و محكى است زيرا فرض اين است كه لفظ زيد را اطلاق كرده و شخص همين لفظ را اراده كرده‌ايم ، پس خود اين لفظ حاكى است و شخص خودش هم محكى است و اتحاد دالّ و مدلول محال است ، اتحاد حاكى و محكى محال است ، اتحاد مستعمل و مستعمل فيه محال است چه استعمال را فناء لفظ در معنى بدانيم و چه علامت بودن لفظ براى معنى ، زيرا افناء شيئى در خودش معقول نيست كه هم خودش فانى باشد و هم مفنّى فيه ، هم مرآت و هم مرئى ، و علامت بودن چيزى براى خودش هم نامعقول است و يقينا علامت غير از ذى العلامة است . و اگر لا بما هو حاك موضوع واقعش شود اشكالش اين است كه گرچه قضيّهء حاكيه و ملفوظه داراى سه جزء است ولى قضيّهء محكيّهء و معقوله دو جزء بيشتر ندارد يكى محمول قضيّه و ديگرى نسبت ، و موضوعى در كار نيست چون لفظ زيد از چيزى حكايت ندارد تا چيزى در ذهن تصور و تعقّل شود و معقولهء ما موضوع داشته باشد ، و تركّب قضيّهء از دو جزء محال است زيرا نسبت كه يك جزء باشد بدون طرفين و منتسبين محال است ( علاوه در قضيه حكم و تصديق به ثبوت يا سلب يا شك
هامش
( 1 ) . الفصول الغرويّه ص 22 . ( 2 ) . كفاية الاصول ، ج 1 ، ص 20 .