است و هم از لحاظ هيئت مثل حروف كه عموما چنين هستند و اسماء اعلام و اجناس نيز عموما چنين هستند و هراسم يا فعل جامدى نيز چنين است .
و گاهى مادّهء لفظ مشخص است ولى هيئت آن مشخّص نيست مثلا مىگويد :
مادّهء ضاد و راء و باء را با همين ترتيبى كه دارد براى دلالت بر زدن وضع كردم در ضمن هرهيئتى كه باشد ( هيئت مصدرى يا اسم مصدرى يا فعل ماضى و . . . ) .
و گاهى هيئت مشخص است ولى مادّه مشخّص نيست مثلا مىگويد هيئت فاعل را براى دلالت بر فاعل فعل قرار دادم ، در ضمن هرمادّهاى كه باشد ( ضارب ، كاتب و . . . ) و گاهى نه هيئت مشخّص است و نه مادّه معيّن است مثلا مىگويد : هر دو چيزى كه ميان آنها علاقهء مشابهت باشد من اجازه دادم كه يكى را در ديگرى استعمال كنيد خواه آن دو چيز اسد و رجل شجاع باشند كه در شجاعت مشابهت دارند و يا روباه و انسان مكار باشد كه در مكر و حيله شباهت دارند و خواه حمار و انسان كودن باشد و . . . كه نه مادّهها مشخّص است و نه هيئتها ، يا مثلا مىگويد : هر كجا سبب و مسبّبى باشد من اجازه دادم كه لفظ دالّ بر سبب را در مسبّب استعمال كنيد امّا مصاديق اينها كدام است ؟ اصلا مشخص نشده است .
با حفظ اين دو مقدّمه مىگوئيم : وضع شخصى آن است كه واضع شخص لفظى را با مادّه و هيئت در نظر بگيرد و همان را براى معنايى قرار دهد ( خواه معنا هم جزئى و شخصى باشد يا كلّى و عام باشد ) مثلا لفظ زيد را منظور مىكند يا لفظ انسان را لحاظ مىكند و . . . اينها وضعشان شخصى است .
و وضع نوعى آن است كه واضع نوع و كلى و جامع را در نظر بگيرد و بگويد هر آنچه داراى فلان وزن و هيئت باشد براى فلان معنى وضع كردم امّا مصداقش را اصلا مشخص نكرده و لذا در عالم تا قيام قيامت هم كه مصداق پيدا كند همه را شامل مىشود . حال در رابطه با وضع شخصى بحثى نيست و مثالهاى فراوانى از اسماء اعلام و اسماء اجناس و غيره دارد . ولى سخن در وضع نوعى و بيان مصاديق
خارج اصول (فارسى) — صفحة 250
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٥٠