آن است و تا آنجا كه راقم سطور استقصاء كرده در كلمات قوم پنج باب را براى اين قسم مثال آوردهاند :
1 - وضع اعراب : واضع علامت رفع يا ضمّه را براى دلالت بر فاعل بودن قرار داده و گفته اين علامت در آخر هركلمه كه بود آن كلمه فاعل فعل است امّا ابدا مشخّص نكرده كه در آخر زيد در ضرب زيد باشد يا بكر در نصر بكر يا خالد در جاء خالد باشد و . . . از اين جهت داراى وضع نوعى است ، اين مثال را مرحوم آخوند در كفايه آورده است . « 1 »
2 - وضع حروف : از نظر مشهور حروف داراى وضع شخصى هستند يعنى واضع لفظ معيّنى را ( مثلا من ) با حروف و شكل خاصى كه دارد منظور كرده و آن را براى نسبت ابتدائيّه وضع كرده است ولى مرحوم شهيد صدر در بحوث مىفرمايد :
تحقيق اين است كه حروف داراى وضع نوعى هستند به اين دليل كه حروف داراى معناى مستقلى نيستند و وضع جداگانهاى ندارند بلكه داراى وضع ضمنى و تبعى در ضمن جمله هستند و از آنجا كه عناصر جملات در هرموردى غير از مورد ديگر است ( مثلا يك جا زيد فى الدار است ، جاى ديگر بكر فى المدرسه است و . . . ) و از طرفى هم اين موارد از شماره و حدّ و حصر خارج است و واضع قدرت ندارد يكايك اينها را استحضار كند و وضع كند ناگزير اينها را تحت يك عنوان اجمالى احضار مىكند و بوسيلهء آن اشاره مىكند به كليّهء جملاتى كه از ظرف و مظروف و حرف ظرفيّت تأليف شدهاند و اين يعنى وضع نوعى كه شخص هرجمله و حرف ضمن آن مستقلا لحاظ نشده و نوع و كلّى آنها لحاظ شده است . « 2 »
ولى اين مثال ناتمام است زيرا حرف فى براى نسبت ظرفيّت وضع شده و مادّه و هيئت معيّنى هم دارد و كارى نداريم كه در ضمن چه جملهاى باشد و طرفين نسبت چه امورى باشند ، آنها كه معناى « فى » نيستند كلمهء فى لفظش مشخص است
هامش
( 1 ) . كفاية الاصول ج 1 ص 24 .
( 2 ) . بحوث فى علم الاصول ج 1 ص 343 .