تحقّق يافت و خالد منادى شد و زيد منادى گرديد و قبل از استعمال نه ندائى بود و نه منادىاى و نه منادائى و مفاد « يا » صددرصد ايجاد و احداث است و نيز متبادر از پارهاى حروف آن است كه مثل علامات اعرابيّه ( رفع و نصب و جر ) باشند مثل كاف خطاب در آيهء
فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ
« 1 » كه كاف دالّ بر معنى و حاكى از آن نيست و صرفا علامت اين است كه مخاطب مذكّر است ( البته بهتر بود مثال به « ذلك الكتاب » مثال مىزدند كه كاف علامت مذكر بودن مشار اليه است ولى در آيه لفظ كنّ آمده كه علامت جمع مؤنث بودن مخاطب است چه اينكه ذلكما و ذلكم علامت جمع و تثنيه بودن مخاطب است نه علامت مفرد مذكر بودن . )
در پايان فرمودهاند : حروف بر سه طايفهاند و هيچدليلى عقلى يا شرعى يا عرفى قائم نشده مبنى بر اينكه جميع حروف ايجادى باشند كه مسلك ميرزاى نائينى بود يا همهء آنها اخطارى باشند كه مسلك محقّق عراقى بود بلكه تفصيل صحيح است . سپس به تفصيل وارد نقد و بررسى سخنان محقّق نائينى و محقّق عراقى مىشوند كه قبلا ما به اين دو نظر مناقشه و اشكالاتى داشتيم و لذا اين قسمت از فرمايشات مرحوم امام را تعقيب نمىكنيم .
مختار ما در مسأله :
ما در دو مقام بحث مىكنيم : 1 . راجعبه حقيقت معناى حرفى 2 . راجعبه اخطارى و ايجادى بودن معناى حروف كه مطلقا ايجاد صحيح است ؟ يا مطلقا اخطاريّت صحيح است ؟ يا تفصيل در كار است ؟
امّا مقام اوّل : به عقيدهء ما واضع در هنگام وضع ، مفهوم كلّى نسبت خاص ميان دو چيز را لحاظ كرده ( مثلا عنوان نسبت ابتدائى ميان دو چيز يا عنوان نسبت انتهائى ميان دو چيز و . . . ) سپس لفظ من يا الى و . . . را براى همان نسبت و در ربط خاص قرار داده كه جامع و كلّى است و بر موارد جزئى در خارج منطبق مىشود و
هامش
( 1 ) . سورهء يوسف 42 .