معناى واحد آن قابليّت را داشته باشد كه در خارج به دو نحو يافت شود ( همانطور كه در ذهن به دو نحو تصور مىشود ) در حالى كه معناى حرفى مثل انواع نسبتها و رابطهها در خارج فقط به يك نحو يافت مىشود و آن وجود لا فى نفسه است و معقول نيست كه نسبتها در خارج استقلالا و فى نفسها يافت شوند . در نتيجه تفاوت جوهرى است « 1 » .
پاسخ اشكال : از زبان مرحوم شهيد صدر : گويا محقّق اصفهانى تطابق خارج با ذهن را در انحاء وجودات يك اصل مسلّم موضوعى گرفته و لذا آن اعتراض را فرموده است در حالى كه اين اصل موضوعى خيالى مأخذ و مدركى ندارد و هيچ برهانى بر ضرورت تطابق ميان وجود ذهنى و وجود خارجى در همه جهات نيست بلكه برهان بر خلاف آن قائم است مثلا عرض در ذهن مستقّلا و جداى از موضوعش تصور مىشود در حالى كه در خارج هميشه در موضوع است و استقلال ندارد . « 2 » ( يا مثلا چيزى در خارج جوهر است ولى صورت ذهنى آن يا علم ما به آن به قولى از مقولهء اضافه است و به قولى از كيف نفسانى است و به قولى از نوع وجود است كه قسيم ماهيّت است ) .
پاسخ ديگر : به نظر مىآيد در اشكال مغالطهاى صورت گرفته زيرا در ابتداى امر سخن از تحقّق طبيعى به دو وجود است و در ادامه سخن از نامعقول بودن تحقّق معناى حرفى به نحو استقلال است . آرى معناى حرفى چنين است ولى اينكه طبيعى معنى نيست طبيعى معنى اصل ابتدائيّت است كه در خارج هم به دو نحو تحقّق مىيابد گاهى به نحو استقلالى و گاهى به نحو آلى و غيرمستقل . پس اين اعتراض نيز وارد نيست .
اشكال پنجم : مرحوم آقاى خوئى فرموده : پارهاى از معانى اسمى معرّف و عنوان مشير براى غير هستند مثل آنچه در باب قضاياى خارجيّه و حقيقيّه است از
هامش
( 1 ) . نهاية الدرايه ج 1 ص 43 .
( 2 ) .
؟ ؟ ؟