تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خارج اصول (فارسى) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
و در فلسفه هم مىگويند : « الماهيّة من حيث هى ليست الّا هى لا موجودة و لا معدومة » يعنى موجود بودن و لا موجود بودن هيچ‌كدام در حدّ ذات ماهيّت اخذ نشده كه عين ماهيّت يا جزء آن باشد . هرچند هيچ ماهيّتى در واقع خالى از آن دو نيست ، به ديگر سخن : ماهيّت به حمل اوّلى نه موجود است و نه لا موجود اگرچه به حمل شايع يا موجود است و يا معدوم ، پس اشكال مرحوم ميرزا وارد نيست . مضافا به اينكه نظر مرحوم آخوند به اين است كه آليّت در معناى حروف و استقلاليّت در معناى اسماء اخذ نشده و هركدام راجع‌به امرى است نه اينكه آليّت و استقلاليّت هردو نسبت به معناى حروف سنجيده شود تا سخن از ارتفاع دو نقيض به ميان آيد ، بلكه هركدام راجع‌به كلمه‌اى است و ارتفاع دو نقيض از موضوع واحد محال است نه از دو موضوع مختلف . اشكال سوم : مرحوم ميرزاى نائينى فرموده : اگر معناى لفظ من ( مثلا ) اصل ابتدائيّت است پس استقلاليّت و آليّت چه محلّى از اعراب دارند ؟ آيا از فصول منوّعه هستند ؟ ( يعنى ابتدائيّت جنس و استقلاليّت و آليّت فصل مىباشند و هر فصلى منوّع جنس است و با انضمامش به جنس نوعى تشكيل مىشود ) يا از اعراض خارجيّه‌اند ؟ اگر از فصول باشند دو اشكال دارد : اولا مستلزم تركّب معانى است در حالى كه معانى و مفاهيم ذهنى بسيط مىباشد ( شبيه اعراض خارجى : همانطورى كه اعراض در خارج بسيط بوده و مركّب از مادّه و صورت نيستند همين‌طور معانى و صور ذهنيّه نيز بسيط بوده و مركّب از جنس و فصل نيستند تا ميان آنها جامع جنسى باشد و تمايزشان به فصل‌ها باشد . ) و ثانيا معقول نيست كه جنس را در مقام وضع اخذ كنيم ( و بگوئيم معناى من اصل ابتدائيّت است ) و فصل را در مقام استعمال ( كه لحاظ آلى يا استقلالى مال اين مرحله است ) .