تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
براى حكم است و تخلف معلول از علت نشايد و لذا همواره شك در حكم ، از شك در موضوع سر چشمه مىگيرد . براى مثال آبى كه يكى از اوصافش با نجاست تغيير كرده بود نجس است . پس از مدتى ، تغيير خودبه‌خود زايل مىشود و شك در بقاء نجاست داريم ، يا نماز جمعه در عصر حضور واجب بود و الآن عصر غيبت است و شك در بقاء وجوب داريم . اگر مناط ، دقت عقلى باشد ، عقل مىگويد هر قيد و خصوصت و جزئى كه از موضوع كم يا زياد شود موضوع تغيير مىكند « 1 » و حكم موضوع قبلى را به اينجا كشاندن نامش قياس است ، نه استصحاب . در نتيجه تنها در موضوعات ، استصحاب جارى مىشود ، مثل اين‌كه حيات زيد قبلًا يقينى بود و فعلًا مشكوك است و همان كه متيقن بود هم‌اكنون مشكوك است - زمان هم كه ظرف است و دخالتى ندارد والّا اگر قيد باشد ، در هيچ موردى استصحاب جارى نمىشود - و حقيقتاً اين مشكوك ، همان متيقن است و استصحاب قابل جريان است . اما اگر مناط ، اتحاد حكم عرف يا لسان دليل باشد ، استصحاب حكم هم قابل جريان است ، زيرا عرف مسأله عصر حضور و غيبت را از مقوّمات موضوع ندانسته و از تبادل حالات مىداند . در لسان دليل هم حكم روى نماز جمعه و رفته است اگر احتمال داديم كه عصر حضور هم دخيل باشد ، به آن اعتناء نمىكنيم و وجوب جمعه را استصحاب مىكنيم . امّا تفاوت اينكه مناط اتحاد ، نظر عرف باشد با اين‌كه مناط ، لسان دليل باشد فرض كنيد دليل مىگويد : « العنب اذا غلى يحرم » و مىدانيم كه عنب از نظر معنا و مفهوم غير از زبيب است ، چه اين‌كه رطب غير از تمر است ، آنگاه اگر شك كرديم كه آيا زبيب هم حكم عنب را دارد يا نه چنانچه مناط ، لسان دليل باشد جاى استصحاب نيست ، زيرا موضوع عوض شده است و زبيب غير از عنب است وجمود بر ظاهر تعبير ، مانع از جريان استصحاب است ، ولى اگر مناط رأى و نظر عرف باشد ، عرف مناسبات حكم و موضوع را لحاظ مىكند و چه بسا در مواردى براى عنوانى كه در خطاب آمده است موضوعيت و خصوصيت قائل مىشود و با تغيير آن عنوان ، هرگز حكم را جارى نمىكند . مثلًا دليل گفته است از مجتهد عادل تقليد كن و اين عنوان از عناوينى است كه حدوثاً و بقاءً در جواز تقليد دخيل است . حال اگر پس از مدّتى اجتهاد ، يا عدالت از بين رفت ، قطعاً حكم هم منتفى است و جاى استصحاب نيست . ولى در مواردى هم براى عنوان مذكور در دليل ، خصوصيت قائل نيست و آن را عنوان مشير و طريق به سوى ذات مىداند و نبود آن را از قبيل تبادل حالات مىداند كه حالت‌هاى گوناگون بر ذات عارض مىشود ؛ ولى ذات همان است ) ؛ مثلًا راوى از امام پرسيد : در معالم دينم به چه كسى مراجعه
هامش
( 1 ) . المركب ينتفى بانتفاء أحد أجزائه أو قيوده .