نزول آيهء اقيموا الصلاة يا امر فتيمّموا صعيداً طيّبا و . . . شك كرديم ، در بقاء امر بر وجوب ، و بقاء صعيد در مطلق وجه الارض ، يا زوال آن معنا و انتقال به معناى ديگر ، استصحاب بقاء ظهور و بقاء معناى لغوى مىكنيم و بنا را بر بقاء همان معنا مىگذاريم . در نتيجه از آيه ، همان معنا مراد خواهد بود « 1 » و حكم به وجوب نماز و جواز تيمّم با غير خاك مىنماييم . تا اينجا تماماً مربوط به امور عملى بود و ديديم كه جريان استصحاب بلامانع است .
و امّا امور عقيدتى : نخست مقدّمهاى را مىآوريم و آن اينكه آيا اعتقاد ، همان يقين و قطع جازم است و عينِ هم هستند يا اعتقاد ، غير از يقين است ؟ گروهى از متكلّمان اين دو را عين يكديگر دانستهاند ؛ ولى اكثر متكلّمان عقيده دارند كه اعتقاد ، غير از يقين است و دلايلى دارند ؛ يكى از آنها مراجعه به وجدان است . وجداناً غير از مسأله يقين قلبى به امرى از امور ، مسأله ديگرى داريم كه ايمان و تسليم و پذيرش قلبى باشد ، در قبال انكار و جحد و لجاجت و . . . فراوان پيش مىآيد كه شخص از نظر برهان و استدلال در برابر حقيقتى تسليم است ، ولى در مقام جدل و مناظره زير بار نمىرود و انكار مىكند .
دليل ديگر آيهء كريمه است كه دربارهء كافران مىفرمايد : و جَحَدُوا بها و استيقنتها انفسهم « 2 » كافران ، آيات قران كريم را انكار نمودند ، در حالى كه نفس آنان به اين آيات مستيقن و داراى يقين بود . يقين دارند ، ولى عقيده ندارند ؛ يعنى در برابر آن تسليم و منقاد نيستند . و عدّهاى از دانشمندان اهل كتاب رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم را چونان فرزندان خويش مىشناختند ؛ ولى زير بار اسلام و آيين آسمانى رسول اكرم نرفتند و به مخالفت و كتمان حقايق پرداختند .
نتيجه اينكه اعتقاد يا عقدالقلب ، غير از يقين و قطع است و مىتوان گفت ميان آن دو عموم منوجه است : گاهى اعتقاد هست ولى يقين جازم نيست « 3 » و گاهى يقين هست ، ولى اعتقاد قلبى نيست ؛ « 4 » گاهى ، هم يقين دارد و هم بهدنبالش اعتقاد قلبى . « 5 »
اصولًا اعتقاد ، هم با قطع به وفاق قابل جمع است و هم با ظن به وفاق يا شك در آن ، و حتى با قطع به خلاف هم قابل جمع است و فعلى از افعال قلب انسان است و از افعال ارادى و اختيارى است ؛ اگر انسان بخواهد ، مطلبى را مىپذيرد و در برابر آن تسليم مىشود و به آن ايمان مىآورد ؛ و گرنه صد برهان قاطع هم كه برايش آورده شود ، زير بار نمىرود و ملتزم نمىشود . البته اعتقاد هم مثل ساير
هامش
( 1 ) . به همين خاطر اصل مثبت است مگر اينكه واسطه خفى باشد .
( 2 ) . سورهء نمل ، آيهء 4 .
( 3 ) . مثلًا كلامى را از بزرگى مىشنود و در برابر آن تسليم و منقاد است و گرايش قلبى دارد ، ولى يقين صد در صد ندارد . چونكلام يك يا چند نفر يقينآور نيست .
( 4 ) . مثل آنچه در بالا از اهل كتاب نقل شد .
( 5 ) . مثل همهء كسانى كه با ديدن معجزات به رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آوردند و ديانت او را پذيرا شدند .