شود ؛ يعنى فلان حادث در صورتى كه متّصف به وصف تقدّم باشد داراى فلان اثر است و در مقام تعبير مىگوييم « الحادث المتقدّم » يا « الحادث اذا كان متقدّماً كذا و كذا » « 1 » و تا موضوع ( وجود حادث ) با وصف تقدّم - مثلًا - احراز نشود اثرى ندارد . در اينصورت استصحاب ، مطلقاً جارى نمىشود ؛ چه خصوص وجود يكى از دو حادث با ويژگى مزبور ( تقدّم ) داراى اثر شرعى باشد و ديگرى چنين نباشد و چه وجود حادث ديگر هم با وصف مزبور داراى فلان اثر شرعى باشد ؛ و نيز چه همان حادث الف ، تنها با وصف تقدّم داراى اثر باشد و يا با وصف تأخر هم داراى اثر شرعى باشد . در هر حال استصحاب جا ندارد ، به اين دليل كه يكى از اركان استصحاب ( يقين سابق ) مختلّ است . زيرا بايد در زمان سابق يقين داشته باشيم كه فلان حادث با وصف تقدّم بود تا در زمان لاحق شك در بقاء آن پيدا كنيم ؛ اما در اينجا يقين سابق نداريم و از اوّل مشكوك است . يعنى اين حادث بر حادث ديگر مقدّم بود يا نبود . « 2 » و در خصوص مواردى كه وجود هر دو حادث با وصف خاص ، منشأ اثر باشد يا وجود يك حادث با وصف تقدم و تأخّر هر دو ، داراى آثارى باشد علاوه بر اشكال فوق مشكل تعارض استصحابها را داريم و از اين لحاظ هم جارى نمىشود . البته اين فرعِ بر ثبوت مقتضى براى جريان استصحاب است .
3 . گاهى اثر شرعى بر عدم نعتى حادثى در زمان وجود حادث ديگر مترتب است ؛ به ديگر سخن ، بر مفاد ليس ناقصه ( سلب يك شىء از شىء ديگر ، مثل ليس زيدٌ بقائمٍ ) مترتّب است ؛ مثلًا موت فرزند حادث شود و در زمان موت پدر هم نباشد ؛ چنين حادثى كه موصوف است به نبودش در زمان حادث ديگر ( الحادث الّذى ليس فى زمان حدوث الآخر ) داراى اثر شرعى ارث بردن و مانند آن است و يا بالعكس ؛ يعنى موت پدر حادث شود و در زمان موت فرزند هم نباشد . . . ؛ در اين قسم نيز مثل قسم قبلى استصحاب جارى نيست ؛ زيرا يقين سابق نداريم ، كى يقين داشتيم كه حادثى بود و متّصف به عدم در زمان ديگرى بود تا الآن شك در بقاء داشته باشيم و استصحاب كنيم ؛ از اوّل ، حادث با وصف مذكور ، مشكوك است .
4 . گاهى هم اثر شرعى بر عدم محمولى يا مفاد ليس تامّه مترتّب است ؛ يعنى نفسِ نبودِ يكى از دو حادث در زمان حدوثِ حادث ديگر ، داراى اثر شرعى است ؛ مثلًا عدم موت ولد در زمان حدوث موت والد ، اثر دارد ، يا عدم ملاقات با نجس در زمان حدوث كرّيّت ، اثر دارد و بالعكس .
در چنين قسمى اگرچه نسبت به هركدام از دو حادث ، جداگانه يقين سابق به عدم و شك لاحق در بقاء داريم « 3 » ولى اشكال ديگرى وجود دارد كه مانع از جريان استصحاب است و آن عبارت است از
هامش
( 1 ) . البته تقدّم از باب مثال است ، و گرنه ممكن است حادثى به وصف تأخّر ، داراى فلان اثر شرعى باشد ، يا به وصف تقارن باحادث ديگر داراى اثر باشد .
( 2 ) . چون فرض ما در مجهول التاريخهاست .
( 3 ) . مثلًا روز چهارشنبه يقين داشتيم كه نه پدر مرده است و نه فرزند ؛ روز پنجشنبه يقين داريم به حدوث موت براى يكى از آنها ، و روز جمعه هم يقين به حدوث موت براى ديگرى داريم . يا مثلًا اول صبح يقين داشتيم كه فلان آب كر نيست ، با نجس هم ملاقات نكرده است و ساعت دوم يقيناً يكى از آنها حادث شد ؛ ساعت سوم هم آن ديگرى حادث شد و ما نسبت به عدم موت والد مثلًا ، يقين سابق به عدم داريم تا چهارشنبه ، شك لاحق در بقاء عدم داريم تا روز جمعه ، و هكذا نسبت به ملاقات يا كرّيّت .