تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
در بقاء آن كرديم ، استصحاب بقاء جارى مىكنيم ؛ زيرا در باب استصحاب بيش از بقاء ما كان ، لازم نداريم و اينجا عرفاً بقاء صدق مىكند و نيز به حكم ادلهء استصحاب ، نقض يقين به شك حرام است و اينجا اگر حركت را ابقاء نكنيم و بنا را بر بقاء آن نگذاريم ، يقين را باشك نقض كرده‌ايم ، پس ، از نظر شمول تعريف و شمول دليل كمبودى نيست . ج ) آرى اگر ميان اجزاء حركت - مثلًا - فاصلهء زيادى بيفتد ، مانند اين‌كه يك ساعت در جايى بياسايد و سپس ادامهء مسير بدهد ، در اينجا عرفاً نيز اين حركت غير از حركت قبلى است و اگر شك هم بكنيم جاى استصحاب نيست ؛ چون اركان استصحاب را ندارد . بنابراين در امور تدريجى هم كارى كرديم كه اركان استصحاب تمام باشد و جريان آن بلامانع باشد . 2 . در خصوص حركت ، پاسخ ديگرى مىدهيم و آن اينكه حركت چه در مقولهء جوهر باشد و چه در مقولات عرضى - از قبيل : كميّت و وضع - در تقسيمى دو قسم مىشود : 1 . حركت قطعى ؛ 2 . حركت توسّطى . منظور آخوند از حركت قطعى عبارت است از « كون الشىء المتحرك فى كلّ آن فى مكانٍ اوْحدٍّ » يعنى بودن شىء متحرك در هر آن و لحظه‌اى در مكانى از امكنه ( در حركت مكانى ) يا حدّى از حدود ( در حركت كمّى و كيفى و وضعى ) ؛ يعنى در آنِ اوّل در اين نقطه بود ، در آن ثانى در نقطهء ديگر است و . . . يا در حركت كمّى در اين لحظه ، در يك مرتبه و حدّى از رشد بود ، در لحظه بعدى در حدّ ديگرى از نموّ است و . . . در حركت به اين معنا استصحاب جارى نمىشود ؛ زيرا هر كَوْن و بودنى ، استقلال دارد و غير از كون قبلى و بعدى است و آن‌كه متيقّن بود الآن مشكوك البقاء نيست و قطعاً مرتفع شده است و آن‌كه مشكوك است ، از اوّل امر ، شك در حدوثش داريم و حالت سابقه ندارد . لذا اركان استصحاب تمام نيست و تدريج و تدرجّ هم مربوط به همين حركت قطعى است كه هر كونى پس از كون قبلى محقّق مىشود . منظور از حركت توسّطى عبارت است از « كون الشىء بين المبدء و المنتهى » ؛ يعنى بودن شىء متحرك ميان مبدأ حركت و نهايت آن ، مثلًا بودن اتومبيل ميان قم و تهران كه كلّ اين بودن را يكى حساب مىكنيم ، و حركت به اين معنا يك امر قارّ و ثابتى است كه تا به حال متيقّن بود و الآن مشكوك البقاء است و استصحاب بقاء جارى مىشود ؛ زيرا اين مشكوك همان متيقّن است و اركان استصحاب كامل است ؛ باز مشكل حلّ شد . البته شايد حركت از باب مثال باشد و كتابت و تكلّم و قرائت و جريان آب و . . . نيز همين احكام را دارا باشند و يا آنها نيز به نوعى به حركت برگردد ؛ زير مشى ، همان حركت پاهاست ، كتابت ، همان حركت انگشتان دست است ، تكلّم حركت زبان است و . . . .