وهم و دفع
أما الوهم فهو أن الملكية كيف جعلت من الاعتبارات الحاصلة به مجرد الجعل و الإنشاء التى تكون من خارج المحمول حيث ليس بحذائها فى الخارج شىء و هى إحدى المقولات المحمولات بالضميمة التى لا تكاد تكون بهذا السبب بل بأسباب أخر كالتعمم و التقمص و التنعل فالحالة الحاصلة منها للإنسان هو الملك و أين هذه من الاعتبار الحاصل به مجرد إنشائه .
در خصوص ملكيّت كه يكى از مثالهاى قسم ثالث بود توهّمى پيش آمده است كه مرحوم آخوند در اين بخش اصل توهّم را مطرح كرده و در صدد دفع آن برآمده است . پيش از بيان توهّم ، مقدّمهاى تبيين مىشود :
مقدمه : مرحوم آخوند از كلمهء خارج محمول و محمول بالضميمه ، اصطلاح خاصّى را اراده كرده است . محمولات بالضميمه يعنى اعراض متأصّله ؛ يعنى امور عرضى كه اصيل هستند و مابِازاءِ خارجى دارند و حقيقتاً در خارج موجودند . وجه تسميه ، اين است كه اين امور ضميمه به معروضات مىشوند ؛ مثل كمّيّت ، كه عارض بر درخت مىشود ، و كيفيّت كه عارض بر سيب مىشود ، و خارج محمول يعنى امور اعتبارى كه فقط در عالم اعتبار و قرار داد ايجاد مىشوند ؛ و گرنه هرگز مابازاء خارجى ندارند و در خارج موجود نيستند ؛ مثل زوجيّت ، حريّت و رقيّت . وجه تسميه اين است كه اينها از ذات معروض خارجاند ، مثلًا زوجه يا زوج بودن ، امر اعتبارى و قراردادى است ، و گرنه جزء ذات زيد و هند كه نيست . ولو در اصطلاح اهل معقول ، خارج محمول و محمول بالضميمه معناى خودش را دارد ، آنها به عوارض وجود ، محمول بالضميمه مىگويند چه اصيل باشند - مثل سفيدى و سياهى براى جسم - و چه اعتبارى باشند - مثل فوقيّت و تحتيّت - و به عوارض ماهيّت ، خارج محمول مىگويند .
توهّم : متوهّم مىگويد شما چگونه به خود اجازه داديد ملكيّت را هم از امور اعتبارى و جعلى بدانيد كه با خود خطاب و انشاء بهوجود مىآيند ؛ « 1 » در حالى كه ملكيّت در نزد اهل معقول يكى از مقولات عشر است « 2 » و مقولات عشر عموماً در خارج موجود مىشوند و مابازاء خارجى دارند و قابل اشارهء حسيّهاند « 3 » و به اصطلاح آخوند از محمولات بالضميمه هستند و علّت آنها هم جعل و انشاء و اعتبار و قرار دارد نيست ، بلكه علل و اسباب ديگرى دارد كه تكوينى و خارجى هستند و در مقام تعريف ملك مىگويند : « هيئةٌ أو حالةٌ حاصلةٌ للإنسان أو لموجود آخر » ؛ يعنى آن هيئت و حالتى كه براى انسان يا موجود ديگر حاصل مىشود ، در اثر سببى از اسباب « 4 » هيئتى در خارج بهوجود مىآيد و آدمى
هامش
( 1 ) . و به اصطلاح آخوند ، ملكيّت را از امور خارج محمول دانستيد .
( 2 ) . يك مقولهء جوهر و نه مقولهء عرض داريم و ملك يكى از اينهاست .
( 3 ) . الجوهر ما إذا وُجد فى الخارج وُجد لا فى الموضوع ، العرض ما إذا وجد فى الخارج وُجد فى الموضوع .
( 4 ) . مثلًا در سايه تعمّم و عمامه گذارى هيئت خاصّى پيدا مىكند كه قابل اشارهء حسى است و مشهود و محسوس است و ما با چشمآن را مىبينيم . يا تقمّص و پوشيدن پيراهن يا تنعّل و پوشيدن نعلين يا تخّتم يا زدن عينك به چشم يا گذاشتن ريش مصنوعى براى هنرمند ، يا پوشيدن لباس انسانهاى دو هزار سال قبل براى نمايش و . . . .