تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
نعم دلالته فى الموارد الأول على الاستصحاب مبنى على أن يكون المراد من اليقين فى قوله عليه السلام ( : لأنك كنت على يقين من طهارتك ) اليقين بالطهارة قبل ظن الإصابة كما هو الظاهر فإنه لو كان المراد منه اليقين الحاصل بالنظر و الفحص بعده الزائل بالرؤية بعد الصلاة كان مفاده فاعدة اليقين كما لا يخفى . اشكال‌هاى اين دليل : ( نخستين اشكال به اين استدلال ، همان است كه در صحيحهء اوّل نيز ذكر شد و آن اينكه الف و لام در كبراى كلّى اشاره به يقين معهود ( همان يقين به طهارت خبثيّه ) است كه مورد روايت بود ، و در نتيجه به درد جميع ابواب فقه نمىخورد و از مدّعاى ما اخصّ است . پاسخ اين اشكال نيز همان چند پاسخى است كه در صحيحهء اوّل ذكر شد و نيازى به تكرار نيست . ) اشكال دوم : اين اشكال به مورد اوّل از دو مورد استدلال به صحيحه است ، و آن اينكه در فراز سوم فرمود : « لأنّك كنتَ على يقين من طهارتك فشككت » . در اين جمله دو احتمال وجود دارد : 1 . اگر مراد از يقين ، يقين سابق بر مظّنه باشد ؛ يعنى ساعت ده صبح - مثلًا - يقين داشت كه لباسش پاك است ، ساعت يازده صبح ، ظنّ و احتمال اصابهء نجاست داد و به‌دنبال آن وارسى كرد و نديد ، و الآن شك در نجاست دارد ، « 1 » و اين شك تا آخر نماز هم با او بود و پس از نماز يك‌مرتبه خون را مشاهده كرد . طبق اين احتمال حديث به درد استصحاب مىخورد ؛ زيرا يقين سابق ، از ساعت ده صبح تا يازده محفوظ است و شك هم از ساعت يازده تا آخر نماز بوده است و به قبل از ساعت يازده سرايت نمىكند و لذا شك در بقاء و شك طارى است و اركان استصحاب تمام است . 2 . اگر مراد از يقين ، يقين پس از ظنّ به اصابه باشد ؛ يعنى ساعت يازده صبح گمان كرد كه خونى به لباس او خورده است و پس از وارسى ، آن را نديد و يقين كرد كه نيست ، « 2 » و سپس در اثناء نماز شك كرد كه اصلًا از كجا كه همان ساعت يازده خون در لباسم نبوده و اين شك سارى است و پس از نماز هم كه يقين به نجاست لباس پيدا كرد . طبق اين احتمال حديث به درد قاعدهء يقين و شك سارى مىخورد و ربطى به استصحاب ندارد و « إذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال » . پاسخ اين شبهه يك كلمه است و آن اينكه احتمال اوّل ، ظاهر و متفاهم عرفى از صحيحه است ؛ زيرا پس از وارسى مىگويد : « و لَمْ ارَشيئاً » ؛ يعنى چيزى نديدم پس نمىدانم ، نه اين‌كه مىدانم كه نيست ؛ نيافتن دليل بر نبودن نيست .
هامش
( 1 ) . وَ لَمْ ارَ ؛ يعنى لا اعْلَمُ ، چون نديده‌ام پس نمىدانم ، عدم الوجدان دليل بر عدم العلم است ، نه عدم الوجود . ( 2 ) . بنا بر اين‌كه نديدم به معناى اين باشد كه مىدانم كه نيست .
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 227 | على محمدى خراسانى