تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
امام فرمود : اگر قبل از نماز شك كرده بودى كه خون به جامه ات رسيده باشد و در اثناء نماز مشاهده كردى [ قهراً اين همان خونى است كه از قبل احتمال مىدادى ] لذا وظيفه دارى نماز را بشكنى و با جامهء پاك اعاده كنى ؛ چون بخشى از نماز در جامهء نجس خوانده شده است و فاقد شرط است . ولى اگر پيش از نماز چنين شك و ترديدى برايت حاصل نبود ، و ابتدا به ساكن در اثناء نماز ، خون تازه در لباست ديدى ، وظيفه ، آن است كه هر جاى نماز كه هستى ، نماز را نگه‌دارى و جامه را تطهير كنى ، سپس بناء را بر نماز بگذارى [ و از همان‌جا كه مانده ، ادامه بدهى ] چرا ؟ به اين دليل كه « لأنّك لا تدرى لعلّه شىء اوقِعَ عليك فليس ينبغى لك أن تنقض اليقين بالشك أبداً » ؛ يعنى تو كه نمىدانى [ و يقين ندارى كه اين خون از اوّل نماز به لباست خورده باشد ] شايد خونى است كه هم‌اكنون بر تو حادث شده است . « 1 » حال كه چنين است سزاوار نيست يقين را به وسيلهء شك نقض كنى . « 2 » اين هم بخش دوم صحيحه كه مورد استدلال واقع شده است . بحث سندى : نظير بحثى كه در صحيحهء اوّل بود در اين حديث هم وجود دارد . يعنى مضمره است و راوى نام امام را ذكر نكرده و ضمير ( قلت له ) آورده است و محتمل است مرجع ضمير ، غير امام باشد ، و « إذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال . . . » . پاسخ همان پاسخ‌هايى است كه در صحيحهء اوّلى بيان شد . مخصوصاً اينكه در مجموع ، هفت سؤال و جواب مطرح شده و از شخصى مثل زراره بعيد است كه اين همه سؤال را از غير امام عليه السلام بپرسد ، بلكه احتمال اين مطلب صفر است . بحث دلالى : در بخش سوم و ششم ، امام عليه السلام صغرا و كبراى كلّى درست كرد و فرمود حال كه يقين سابق داشتى و شك لاحق دارى ، اصلًا سزاوار نيست كه يقين را به شك نقض كنى . كيفيّت استدلال به اين دو بخش همانند نحوه استدلال به صحيحهء اوّل است ، در آنجا مدعّا اين بود كه وضو واجب نيست ؛ به اين دليل كه « فإنّه على يقين من وضوئه و لا ينقض اليقين بالشك أبداً » ، اينجا مدّعا اين است كه اعادهء نماز ، واجب نيست ، به اين دليل كه در فراز سوم و ششم فرموده است : « . . . فليس ينبغى لك أن تنقض اليقين بالشك أبداً » ، و تعليل به امر ارتكازى است و كبراى كلّى در هر سه مورد ، يك قضيّهء كليّهء ارتكازيّه است و اشاره به اين است كه اين بناگذارى بر يقين سابق ، يك امرى است كه در ذهن عقلاء مرتكز و ريشه‌دار است و . . . . « 3 »
هامش
( 1 ) . مثل اين‌كه پرنده‌اى از بالاى سرت عبور كرد و قطره خونى از بال و پر خونين او بر جامه‌ات افتاد . ( 2 ) . تهذيب‌الاحكام ، ج 1 ، ص 421 ، حديث 8 ، باب 22 . ( 3 ) . و بلكه دلالت صحيحهء دوم به مراتب قوىتر از اوّلى است از اين نظر كه آنجا كلمهء « فانّه . . . » داشت و ما گفتيم كلمهء « فانّ » در مقام تعليل به‌كار مىرود ، ولى در اين صحيحه مستقيماً در هر دو بخش ، لام تعليل آمده و افادهء عليّت پر واضح است . همچنين در آنجا در كبراى كلّى كلمهء « لا ينقض . . . » آمده بود كه نهى است و امكان دارد كسى بگويد اين يك حكم تعبّدىِ صرف است ، نه اين‌كه يك قضيّهء كليّهء ارتكازيّه ، ولى اينجا كلمهء « فليس ينبغى . . . » آمده كه جمله خبريّه است و مىفرمايد اصلًا سزاوار نيست يقين با شك نقض شود و قضيّهء كلّيهء ارتكازى بودن و اشاره به امر ارتكازى عقلايى بودن ، خيلى روشن‌تر است . لذا نيازى نداريم كه سبك استدلال را مجدّداً تكرار كنيم .