به خود يقين بجاست ، مثل اينكه شارع بفرمايد : يقين به عدالت را با شك در عدالت نقض نكن و اين همان است كه قبلًا يقينى و الآن مشكوك است . ضمناً از نظر عرفى فرق ندارد يقين به امرى باشد كه اقتضاء بقاء و استمرار دارد - مثل خود عدالت - يا به امرى باشد كه چنين نباشد . آرى در موردى كه يقين به امر ثابت و قابل بقاء تعلّق بگيرد ، متيقّن همچنين امرى باشد ، اين به معناى حقيقىِ نقض و انتقاض ، نزديكتر و شبيهتر است « 1 » ولى اين نزديكتر است و آن دور تر ، و اقرب المجاز است و اولّويت دارد . . . . تمام اينها استحسانات و اعتبارات عقلى است كه هيچ دليلى بر اعتبار آنها نيست و ملاك ، عرف است و چنانچه ديديم عرفاً اسناد نقض به خود يقين صحيح است و فرق ندارد كه يقين به چه امرى باشد ، به امر ثابت يا به مطلق الامر ولو ثبات و بقاء ندارد و اصلِ اقتضاء مشكوك است .
قوله : و امّا الهيئة . . . : كلمهء « لا تنقض » در روايات ، فعل نهى است و داراى مادّه و هيئتى است . مادّهء آن كلمهء نقض است كه مصدر لا تنقض مىباشد و تا به حال راجع به مادّه بحث كرديم كه نقض به چه معناست و چگونه اسناد نقض به خود يقين صحيح است ؟ و امّا راجع به هيئت آن كه فعل نهى است :
شيخ اعظم در رسائل فرموده است : « لا تنقض » فعل نهى است و نهى ، تكليف است و تكليف بايد به امر مقدور باشد ؛ و تكليف بما لا يطاق صحيح نيست . آنگاه در ظاهر خطاب نهى به خود يقين تعلّق گرفته : « لا تنقض اليقين » ؛ در حالى كه چنين چيزى مقدور ما و تحت اختيار ما نيست تا نهى به آن بار شود « 2 » و لذا بناچار بايد در كلمهء يقين تصرّف كرده و بگوييم يا از كلمهء يقين ، متيقّن و متعلّق يقين اراده شده است كه از نوع مجاز در كلمه خواهد بود و متيقن همان عدالت يا طهارت و . . . مىباشد و يا از باب مجاز در حذف است و مضافى در تقدير است ؛ أى آثار اليقين يا احكام اليقين ؛ مثل جواز كتابت قرآن ، جواز ورود در نماز كه از آثار يقين به وضو است . و تكليف لا تنقض ، به لحاظ يكى از اين دو امر است نه به لحاظ خود يقين . . . . « 3 »
مرحوم آخوند در پاسخ مىفرمايد اگر منظور نقض حقيقى باشد ، بايد گفت مطلقاً امكان ندارد و تحت قدرت و اختيار ما نيست ؛ چه نقض به خود يقين بار شود و چه به متيقّن يا آثار يقين ؛ امّا به خود يقين ، علّت همان بود كه در كلام شيخ اعظم گذشت . و امّا به متيقّن : متيقّن يا حكمى از احكام است مثل
هامش
( 1 ) . معناى حقيقى در امور حسّى است كه امر مبرمى مثل ريسمان را نقض و پاره كردن باشد و در مثل يقين و . . . از امور معنوى و غير محسوس به نحو استعاره و عاريتى بهكار مىرود .
( 2 ) . زيرا اگر زمانها را الغاء كنيم و خود يقين و شك را منظور كنيم ، بايد بگوييم هماكنون كه شك آمد وجداناً يقين نقض شدهاست و در اختيار ما نيست تا آن را نقض نكنيم و حقيقتاً ابقاء كنيم و اصولًا يقين كه امر نگهداشتنى نيست ، يقين امرى است كه از راه اسباب و مقدّماتى حاصل مىشود ، و تا مقدّمات وجود داشته باشند ، يقين هم هست و به محض نابودىِ يكى از آنها يقين نابود مىشود . و اگر زمانها را لحاظ كنيم بايد گفت الآن هم كه شك داريم ، باز يقين به عدالت كه مقيّد به زمان گذشته بود ، محفوظ است و الآن هم يقين به عدالت زيد در زمان گذشته داريم ، و محال است نقض شود و از بين برود باز در اختيار ما نيست كه شارع بفرمايد : « لا تنقض اليقين » .
( 3 ) . فرائدالاصول ، ص 336 .