بايد احتياط و اجتناب كنيم و از هر دو آب بپرهيزيم . اگر چنين كرديم ، تكليف واقعى قطعاً امتثال شده است و ترديدى نيست . نسبت به ملاقى با يك طرف اجتناب لازم نيست ؛ زيرا ملاقى ، در عرض دو ظرف آب نيست كه بگوييم يا اين ظرف نجس است يا آن ظرف و يا دست ما ؛ بلكه در طول آنهاست ، يعنى در قدم اوّل مىگوييم يا اين ظرف نجس است يا آن ظرف . سپس مىگوييم اگر اين ظرف باشد كه « ملاقا » است ، پس دست ما هم كه ملاقى بود نجس شد ؛ ولى اين يك قضيّه اگريه است و معلوم نيست ملاقا نجس بوده است تا دست ما نجس شود . پس شك در نجاست ملاقى داريم و از قاعدهء طهارت استفاده مىكنيم و نسبت به حرمت و حليّت ، از اصالة البرائة استفاده مىكنيم .
اگر كسى بگويد بالأخره ما علم به تكليف فعلى داريم . پس بايد احتياط كنيم و از ملاقى هم اجتناب كنيم جوابش اين است كه آرى ، علم داريم ؛ ولى در محدودهء خودش موجب تنجّز واقع و احتياط است ، نه نسبت به موردى كه اصل حدوث تكليف نسبت به آن مشكوك است و اصلًا معلوم نيست كه دست ما نجس شده باشد تا احتياط لازم باشد يا نه ؟ اينجا جاى حكم به لزوم احتياط نيست ، بلكه جاى برائت و طهارت است .
2 . در واقع پاى مرطوب مكلف با گوشهء چپ فرش مثلًا ملاقات كرده است ؛ ولى او اكنون كاملًا غافل است و اصلًا توجه ندارد كه چنين ملاقاتى صورت گرفته است . او با غفلت از اين امر ، علم اجمالى پيدا مىكند كه يا گوشهء راست فرش نجس است يا پاى او . طبعاً اين علم اجمالى مؤثّر و منجّز شد و اجتناب از زاويهء راست فرش و از پاى او را واجب كرد ، سپس علم به ملاقات پيدا كرد ، « 1 » يعنى غفلت مرتفع شد و متوجه شد كه قبلًا ملاقاتى بوده است و پس از علم به ملاقات ، علم اجمالى ديگرى پيدا كرد كه يا گوشهء راست فرش نجس است يا گوشهء چپ ؟
در اينجا علم اجمالىِ اوّل تأثير گذاشت و اجتناب از ملاقى ( پاى مرطوب ) و طرف ديگر علم اجمالى دوم ( گوشهء راست فرش ) را واجب كرد . علم اجمالى دوم كه بعد از ملاقات مىآيد تأثير ندارد ؛ زيرا حكم يك طرف آن ( گوشهء راست ) با علم اجمالى قبلى روشن شد و علم اجمالى جديد در آن اثر ندارد . آنچه باقى مىماند طرف ديگر ( گوشهء چپ ) كه نسبت به آن مجرّد شك وجود دارد و جاى اصل برائت و طهارت است ، نه جاى احتياط و اجتناب . پس در صورت ثانى اجتناب از ملاقى واجب شد ؛ چون طرف علم اجمالى اوّل است و داخل در محدوده است . ولى اجتناب از ملاقا واجب نشد ؛ چون طرف علم اجمالىِ مؤثر نيست .
مثال ديگر براى فرضى كه اجتناب از ملاقى لازم باشد و از ملاقا لازم نباشد اين است كه فرض كنيد اوّل دست شما با يكى از دو ظرف آب ملاقات كرد و شما پس از آن ، علم اجمالى پيدا كرديد كه
هامش
( 1 ) . در واقع علم به علم پيدا كرد .