رقبةً ( اثباتى ) و لاتعتق رقبةً كافرة ( سلبى ) . در اينجا به اتّفاق كلمه جاى تقييد و حمل مطلق بر مقيّد است و تقييد كاشف از اين است كه در واقع از اوّل هم مراد جدّى ، رقبهء غيركافره بوده است .
2 . گاهى متّفقان هستند ، يعنى هر دو اثباتى يا هر دو سلبى هستند . مثل اعتق رقبةً ( مطلق ) و اعتق رقبةً مؤمنةً ( مقيّد ) كه هر دو اثباتىاند . « 1 » در اين صورت چه بايد كرد ؟ آيا باز هم جاى حمل و تقييد است يا راه ديگرى داريم ؟
مشهور در اينجا نيز طرفدار حمل مطلق بر مقيّد و تقييد مطلق به وسيلهء مقيّد شدهاند ، به اين دليل كه تقييد موجب جمع ميان دو دليل مىشود ( اگر مطلق را اخذ كنيم مقيّد طرح مىشود ؛ ولى اگر تقييد بزنيم ، به هر دو عمل شده است ، يعنى به مطلق هم فىالجمله و در مورد صنف رقبه مؤمنه ، عمل شده است . قاعده در اينجا اين است كه « الجمع مهما أمكن اولى من الطرح » .
ولى بعضىها از جمله مرحوم ميرزاى قمى بر مشهور اعتراض كردهاند كه راه جمع منحصر به تقييد نيست و راه ديگرى هم وجود دارد و آن اينكه مطلق را بر اطلاقش ابقاء كنيم و بگوييم عتق مطلق رقبه واجب است و اگر رقبهء كافره هم آزاد كند امتثال كرده ، و امر مقيّد را كه ظهور در وجوب تعيينى دارد به يكى از اين دو صورت تأويل و توجيه كنيم :
1 . يا حمل بر تخيير كنيم و بگوييم اين امر صرفاً براى بيان يكى از دو فرد واجب تخييرى آمده است و نقش ديگرى ندارد . مرحوم آخوند اين راه را به صراحت ذكر نكرده است ، چون تخيير ميان كلّى و فرد معنا ندارد .
2 . يا اينكه امر مقيّد را بر استحباب حمل كنيم ؛ به معناى افضل الافراد بودن . يعنى عتق رقبهء مؤمنه بهتر و بافضيلتتر است ، ولى منحصر به آن نيست تا با اطلاق تنافى داشته باشد . پس تقييد مطلق حتمى و ضرورى نشد . « 2 » شيخ اعظم به حمايت از مشهور و در دفع ايراد مزبور از سوى بعض ، فرموده است : تقييد كردن كه مشهور به آن مايل هستند بهتر از حمل امر مقيّد بر ندب است كه بعض قائل است و سرّ اولويّت اين است كه تقييد موجب هيچ دخل و تصرّفى در معناى لفظ مطلق نيست ( مطلق دالّ بر جنس و طبيعت بود و الآن هم در جنس استعمال شده است . )
و تنها در وجهى از وجوه معناى مطلق تصرّف شده است ، يعنى وقتى مطلق وارد شد ، ما گمان كرديم مراد جدّى هم همين است و مراد ، شياع و سريان و اطلاق دارد ؛ ولى بعد كه بيان و تقييد آمد معلوم شد كه از اوّل اطلاق و ظهورى نبوده ( سالبه به انتفاء موضوع ) ؛ پس تقييد ، ظهورى را نابود نكرده و در چيزى تصرّف ننموده است ، فقط اين را كشف كرده كه از اوّل اطلاقى نبود و ما خيال
هامش
( 1 ) . مثال سلبى و حكم آن در ادامه با عبارت « ثمّ إنّ الظاهر . . . » خواهد آمد .
( 2 ) . قوانينالاصول ، ج 1 ، ص 325 .