صد در صد تباين كلّى داشته باشند . ولى ساير اقسام نسبتها ميان وصف و موصوف ، متصوّر و موجود است كه بايد ديد كدام محل بحث ماست و كدام نيست .
گاهى وصف با موصوف ، تساوىِ كلّى دارند ، مثل انسان و متعجّب ؛ چنين فرضى از بحث خارج است و اگر مولى گفت « جئنى بإنسانٍ متعجّبٍ » ، مفهومش اين نيست كه آوردن انسان غير متعجب واجب نباشد . سرّ خروج از بحث اين است كه با انتفاء وصف تعجّب ، موصوف ( انسان ) هم منتفى است و امكان بقاء ندارد تا بگوييم اين موصوف تا به حال اين وصف را داشت و فلان حكم بر آن بار بود ، امّا حالا كه اين وصف را ندارد ، آيا همان حكم را دارد يا نه بلكه حالا كه وصف نيست موصوف هم نيست ! در حالى كه موضوع مذكور در قضيّه ، بايد محفوظ بماند تا بحث از « مفهوم وصف » شود و اگر موصوف هم منتفى شود و ما به همين سبب بگوييم حالا كه متعجب نيست ، آيا آوردن غير متعجّب - ولو انسان نباشد و چيز ديگرى باشد - واجب است يانه ؟ جمله وصفيّه كارى به موضوع ديگر ندارد و دلالتش بر نفى حكم از موضوع ديگر ، از باب مفهوم وصف نيست ، بلكه از باب مفهوم لقب است كه به زودى مورد بررسى قرار خواهد گرفت و خواهيم گفت كه مورد قبول ما نيست و اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند .
گاهى هم وصف و موصوف ، عامّ و خاصّ مطلق هستند كه خود اين دو فرض دارد :
1 . وصف اعمّ مطلق از موصوف باشد ؛ مثل ماشى نسبت به انسان . اين فرض نيز مثل فرض تساوى ؟ ، از بحث خارج است و اگر مولى گفت « جئنى بإنسانٍ ماشٍ » مفهومش اين نيست كه آوردن انسان غير ماشى واجب نيست ؛ زيرا اگر وصف منتفى شد ، موصوف نيز حتماً منتفى شده و از انتفاء اعمّ ، انتفاء اخصّ لازم مىآيد و همان حرفهاى فرض تساوى در اينجا هم تكرار مىشود .
2 . وصف اخصّ مطلق از موصوف باشد ، مثل عالم نسبت به انسان ، كه اگر مولى فرمود : « أكرم الإنسان العالم » آيا اين جمله مفهوم دارد - أى لا يجب إكرام غير العالم - يا مفهوم ندارد ؟ قدر متيقّن از بحث در مفهوم وصف يكى همين فرض است . يعنى با انتفاء وصف هم ، موصوف به قوّت خود باقى است و جا دارد بحث كنيم كه موصوف مادامى كه داراى اين وصف بود ، وجوب اكرام داشت ؛ حالا كه اين صفت از او منتفى شد . آيا باز هم وجوب اكرام دارد يا نه ؟ « 1 » و گاهى وصف و موصوف ، عامّ و خاصّ من وجه هستند . مثل رقبه و ايمان كه گاهى رقبه هست و ايمان نيست و گاهى ايمان هست و رقبه نيست و گاهى هر دو هستند . يا مثل غنم و سائمه كه ممكن است غنم باشد ، ولى سائمه نباشد ؛ بلكه معلوفه باشد ، يا سائمه باشد ، ولى غنم نباشد ، بلكه ابل و بقر باشد و يا هم غنم و هم سائمه باشد . خود اين چهار فرض دارد :
هامش
( 1 ) . در باب مشتق نيز نظير اين بحث بود كه با زوال تلبّس و اتصاف هم خود ذات باقى باشد .