متعلّق دو امر ، تضاد دارند و ضدّان تمانع وجودى دارند و هركدام طارد ديگرى است ، لذا اجتماع آنها ممكن نيست ؛ ولى در مانحنفيه مطاردهاى نيست ، زيرا امر به مهم در رتبهء امر به اهمّ نيست تا مطارده و تمانع در ميان باشد ، بلكه در طول آن است و معلّق به عصيان و عدم اتيانِ امر به اهمّ است و بر اين تقدير فعلى مىشود . آنگاه مادامى كه مكلّف ، مريدِ انجام اهمّ است ، نوبت به مهم نمىرسد تا مطاردهاى باشد ؛ وقتى ارادهء معصيت كرد و بنا را بر ترك اهم گذاشت ، نوبت به مهم مىرسد ؛ پس قياس ناتمام است و مانحنفيه جايز است ولو مادّهء نقض مذكور جايز نباشد .
پاسخ : مرحوم آخوند به اين اشكال هم دو جواب مىدهد :
1 . چه كسى گفته كه در مانحنفيه مطارده نيست ؟ معيار مطارده اين است كه دو چيز در يك آن امرشان فعلى باشد ، همچنين متضّادين هم باشند . همين مقدار براى مطارده كافى است ، و اين معيار در مانحنفيه وجود دارد ، زيرا گرچه امر به مهم در رتبه امر به اهمّ و بر فرض ارادهء اتيان به اهمّ نيست ، ولى امر به اهمّ در رتبهء امر به مهم هست و الآن كه مكلّف بنا را بر ترك اهمّ گذاشته ، هم امر صلاتى فعلى است و هم امر به ازالهء فعلى است . در ضمن ، صلوة و ازاله هم با هم جمع نمىشوند و تمانع دارند و معناى مطارده همين است ؛ پس در اينجا هم تمانع هست و ملاك استحاله را دارند .
2 . بر فرض كه در مانحنفيه مطاردهء طرفينى در ميان نباشد و امر به مهم طاردِ امر به اهمّ نباشد ، « 1 » ولى از طرف اهمّ كه طارديّت هست و امر به اهمّ على كلّ حال طارديّت دارد « 2 » و چون اهمّ و اقوى است ، با وجود فعليّت امر به اهمّ هرگز امر به مهم فعلى نمىشود تا امر ترتّبى درست كنيد و عبادت را به قصد امر بياوريد . اگر روزى امر به اهمّ ساقط شود ، نوبتِ امر به مهم فرا مىرسد . امّا تا زمانى كه ساقط نشود جاى فعليّت امر به مهم نيست .
اشكال ديگر : مستشكل مىگويد كه تا اينجا با دليل عقلى ثابت كرديد كه امر ترتّبى محال است ، در حالى كه ما در خارج - چه در عرفيّات و چه شرعيّات - موارد فراوانى داريم كه ظهور در وقوع و تحقّق خارجىِ امرِ ترتّبى و طولى دارند و نشانهء وقوع ترتّب هستند . « 3 » بهترين دليل هم بر امكان چيزى ، تحقّق خارجى آن شىء است ؛ زيرا اگر ممكن نبود ، واقع نمىشد ؛ وقوع ، فرع بر امكان است . حال شما كه ترتّب را مستحيل دانستيد ، اين موارد را كه ظهور در وقوع امر ترتّبى دارند چگونه حلّ مىكنيد و چاره در اين موارد چيست ؟
هامش
( 1 ) . چون در مقام نيست .
( 2 ) . چه انجام شود و امتثال گردد و چه معصيت شود .
( 3 ) . مثال براى عرفيّات : مولايى به عبدش مىگويد : « أنقذ ولدى و إنْ عصيتَ فانقذ أخى » يا پدرى به فرزندش مىگويد : « بايد بهمدرسه به روى و اگر نرفتى بايد فلان مقدار قرآن تلاوت كنى » . مثال براى شرعيات : در ماه مبارك رمضان كه روزه واجب است مسافرت مهمى به منظور حفظ جان يا آبرو و مانند آن پيش آمده كه سفر هم بر او واجب شده است ؛ شارع مىفرمايد : « سافِرْ و إنْ عصيتَ فَصُمْ و . . . » .