اراده كرده است ؛ مصلحت هم در خود آن عمل است ، مثل نماز و حج . گاهى هم واجب غيرى است ، يعنى گرچه مولى به آن التفات تفصيلى پيدا كرده و آن را طلبيده و خود آن عمل متعلّق اراده واقع شده است ، ولى مصلحت در خود آن كار نيست ، بلكه مصلحت در عمل ديگرى است و اين را كه لحاظ كرد و از ما خواسته است براى رسيدن به واجب ديگرى است ، مثل قطع مسافت ، وضو و نصب سلّم .
واجب تبعى : « والواجب التبعى ما لم يتعلّق به إرادةٌ مستقلّه بل متعلّقٌ للإرادة تبعاً لإرادة غيره » ، يعنى يك اراده و خواست قلبى جداگانهاى به آن تعلّق نگرفته است « 1 » و صد در صد به تبع ارادهء چيز ديگر ، اين عمل هم متعلّق اراده واقع شده است . يعنى عقل با ملازمه ، به گردن مولى مىگذارد كه اگر ذىالمقدّمه را اراده كرده ، لازمهاش اين است كه مقدّمه را هم اراده كند ، اگرچه خود مولى توجّهى به مقدّمه ندارد . يا اگر مولى عملى را واجب كرده ، لازمهاش اين است كه اضداد آن را تحريم كند ، اگرچه توجّهى به اضداد نداشته و آنها را تحريم نكرده است .
قوله : و منها : تقسيمه إلى الاصلى والتبعى : اين عبارت ، اشاره به ضابطهء سوّم ، يعنى ضابطه خود آخوند است .
قوله : لابلحاظ الاصالة و التبعية فى مقام الدلالة : اين عبارت اشاره به ضابطهء اوّل ، يعنى ضابطهء مشهور است . ضابطهء فصول در كفايه مطرح نشده است .
قوله : و على ذلك فلا شبهة فى انقسام الواجب الغيرى : اين عبارت در حقيقت بيان ثمرهء دو ضابطهء قبل از ضابطهء سوّم است . بنا بر دو ضابطهء قبلى - همانطور كه در ضمن خود آنها بيان شد - هريك از واجب اصلى و واجب تبعى قابل انقسام به واجب نفسى و غيرى هستند . يعنى واجب اصلى يا نفسى است يا غيرى ، واجب تبعى هم يا نفسى است يا غيرى - چنان كه با مثال گذشت - ولى بنابر ضابطهء سوّم ، فقط واجب اصلى قابل اتصاف به نفسى و غيرى است و تنها آن را مىتوان به دو قسم تقسيم كرد ؛ ولى واجب تبعى اينگونه نيست .
به بيان كفايه مىتوانيم از اين طرف شروع كرده و بگوييم واجب غيرى قابل انقسام به اصلى و تبعى هست ، اما با اين بيان : عملى كه مقدّمهء واجب ديگرى است گاهى در مقام تصوّر ، مورد التفات و توجّه تفصيلى مولى واقع مىشود و مولى آن را تصور مىكند و مىبيند كه واجد ملاك است و حتماً آن را براى رسيدن به مقصدى مىخواهد و مىطلبد و متعلّق ارادهء قلبى اوست . اين واجب نامش واجب غيرى اصلى است .
گاهى هم مولى اصلًا به اين مقدّمه ، التفات و توجّهى ندارد كه در نتيجه ، ارادهء مستقلّى به آن تعلّق نمىگيرد ، بلكه فقط به ذىالمقدّمه ملتفت بوده و همان مورد ارادهاش واقع مىشود . نسبت به
هامش
( 1 ) . زيرا اصلًا مولى به آن التفات و توجّهى پيدا نكرده است و اگر توجه مىكرد حتماً آن را مىخواست و مطلوبش بود .