( مثال حكم تكليفى ) يا مثلا امام فرموده : « كل شىء طاهر حتى تعلم انّه قذر » « 1 » يعنى همه چيز پاك است تا زمانى كه به قذارت و نجاست آن علم پيدا كنى ، باز پرواضح است كه غايت ، غايت حكم است و ربطى به موضوع ندارد . ( مثال حكم وضعى ) حال اينگونه جملههاى غائيّه حتما داراى مفهوم مىباشند و مفهومشان اين است كه فاذا عرفت الحرمة فلا يكون حلالا ، يا فاذا علمت انّه قذر فلا يكون طاهرا .
دليل مفهومدارى و دلالت بر انتفاء حكم نزد حصول غايت ، اولا مسألهء تبادر و انسباق است در اين معنى به ذهن تبادر مىكند . ثانيا مقتضاى غايت داشتن حكم و تقييد حكم به اين غايت آن است كه از اين پس حكمى نباشد ؛ زيرا اگر پس از غايت هم باز حكم همچنان باشد ، پس اين غاية الحكم ، غاية الحكم نخواهد بود و اين خلف فرض است ؛ يعنى چيزى را كه فرض كرديم كه غايت حكم است ، غايت حكم نباشد و خلف محال و باطل است و منجر به تناقض مىشود ؛ يعنى هم غاية الحكم باشد و هم نباشد . پس اين بخش حكمش روشن شد .
2 - ولى در پارهاى از جملات ، غايتى كه مىآيد باز به مقتضاى متفاهم عرفى ، ظهور در قيد موضوع دارد و غايت موضوع حكم است نه خود حكم . مثلا سر من البصرة الى الكوفة ، كلمه الى الكوفة قيد هيئت امر كه مفادش حكم شرعى و وجوب باشد نيست ، بلكه قيد مادهء امر ، يعنى خود سير است كه متعلق امر باشد . ( منظور آخوند رحمه اللّه از موضوع همين متعلق حكم است و اصطلاحا موضوع در اعيان خارجيّه به كار برده مىشود و مىگوئيم كه آب موضوع حكم است و . . . و متعلق در افعال اختياريه كاربرد دارد . مثلا نماز ، سير ، صيام ، و . . . متعلق حكم مىباشند و با مسامحه گاهى بر متعلق ، اطلاق موضوع مىشود ، يا به عكس ) . و گويا فرموده : « السير المتّصف بكونه من البصرة الى الكوفة واجب ؛ » يعنى سير خاصى واجب است و آن سيرى است كه مبدأش بصره و منتها اليه آن كوفه باشد . » حكم كه وجوب باشد مطلق است و مقيّد به چيزى نيست . يا مثلا « اغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق » قيد الى المرافق به غسل يدين رجوع مىكند ، نه به امر
هامش
( 1 ) - التهذيب ، ج 1 ، ص 289 ، حديث 119 ، باب تطهير الثياب و غيرها من النجاسات .