نفى مفهوم بياوريم ضمن اينكه به عقيدهء ما وصف در كلام قيد حكم نيست تا حكم دائر مدار او باشد و مفهوم داشته باشد ، بلكه قيد موضوع است كه نتيجهاش انتفاء شخص حكم بود . و مضافا به اينكه مفهومدارى در گرو افادهء حصر بود كه آن هم نفى شد . پس مفهومدارى هم نفى مىشود ، يعنى جمله وصفيّه فقط حكم مورد وصف را بيان مىكند و نسبت به ماعداى مورد وصف ساكت است و نفيا و اثباتا چيزى نمىگويد .
تذنيب : [ محل نزاع در باب مفهوم وصف ]
در حقيقت اين تذنيب محل نزاع را در باب مفهوم وصف بيان مىكند و على القاعده بايد در اوّل فصل بيان مىكردند ؛ ولى در اينجا اينگونه عنوان شده كه وصف با موصوف خودش قطعا داراى تباين كلى نيست و محال است كه چنين باشد ؛ و گرنه وصف اين موصوف نخواهد بود ، زيرا هر وصفى با موصوفش فى الجملة اتحاد و هو هويت و حمل و تصادق دارند نه اينكه بالجمله و صددرصد تباين كلى داشته باشند . ولى ساير اقسام نسبتها ميان وصف و موصوف متصور و موجود است كه بايد ديد كدامها محل بحث ما هستند و كدامها نيستند :
گاهى وصف با موصوف تساوى كلى دارند ، مثل انسان و متعجب ، چنين فرضى از بحث خارج است و اگر مولى گفت كه جئنى به انسان متعجّب ، مفهومش اين نيست كه آوردن انسان غير متعجب واجب نباشد ، و سرّ خروج از بحث آن است كه با انتفاء وصف تعجب ، موصوف هم ( انسان ) منتفى است و امكان بقاء ندارد تا بگوئيم كه اين موصوف تا به حال اين وصف را داشت و فلان حكم برآن بار بود . حالا كه اين وصف را ندارد ، آيا همان حكم را دارد يا نه ؟ حالا كه وصف نيست موصوف هم نيست و حال آنكه موضوع مذكور در قضيّه بايد محفوظ بماند تا بحث از مفهوم وصف شود و اگر موصوف هم منتفى شد و بگوئيم حالا كه متعجب نيست ، آيا آوردن غير متعجب و لو انسان نباشد چيز ديگرى باشد واجب است يا نه ؟ جمله وصفيّه كارى به موضوع ديگر ندارد و دلالتش بر نفى حكم از موضوع ديگر از باب مفهوم وصف نيست ، بلكه از باب مفهوم لقب است كه به زودى خواهد آمد و مورد قبول ما نيست و اثبات شىء نفى ما عدا نمىكند .
و گاهى وصف و موصوف عامّ و خاصّ مطلق هستند كه خود اين دو فرض دارد :