مشهور مفسّرين گفتهاند كه اين كلمات يك معناى حقيقى دارند و آن تمنّى حقيقى و ترجّى حقيقى و . . . است ، و در كلام خداوند از اين معانى منسلخ بوده و به معناى ديگرى آمدهاند . زيرا حمل اين واژهها بر معناى حقيقى خود در مورد خداوند محال است و تالى فاسد دارد چون ليت گفتن از عجز و ناتوانى سرچشمه مىگيرد و خداوند قدرت مطلقه است . لعلّ گفتن از جهل سرچشمه مىگيرد ، و خداى علم مطلق است . استفهام حقيقى از جهل سرچشمه مىگيرد و خداى آگاهى مطلق است . پس به معناى حقيقى از خداوند اطلاق نمىشوند و ناچار در معانى ديگرى به كار رفتهاند .
مرحوم آخوند مىفرمايد كه ما نيازى به انسلاخ نداريم و اعتقادى به تالى فاسد نداريم .
زيرا معتقديم كه اين جملات داراى معانى انشائى هستند و به معناى مجرّد انشاء ترجّى و صرف انشاء تمنّى و . . . مىباشند و اظهار تمنّى و ترجّى و استفهام محذورى ندارد . بلكه اگر به داعى تمنّى و ترجّى حقيقى باشد ، محذور دارد و مستلزم عجز و جهل است ولى اگر به انگيزههاى ديگر باشد ، هيچ محذورى ندارد . فى المثل به منظور اظهار محبّت و علاقه از لعلّ و . . . استفاده مىشود و وقتى مىگويد :
« لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ » *
يعنى تقوى محبوب من است ، يا در مقام ملاطفت و مهربانى و سخن گفتن با موساى كليم مىفرمايد :
« ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسى »
يا به داعى انكار و اعتراض مىفرمايد :
« ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ »
، و يا به داعى تقرير و تثبيت مىگويد :
« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ »
، و يا به دواعى ديگر .
از اين مطالب نتيجهء ديگرى هم مىگيريم و آن اينكه نحوييّن براى صيغهء استفهام معانى گوناگونى ذكر كردهاند ، فى المثل براى همزهء استفهام هشت معنى آوردهاند . ولى به عقيدهء ما اينها نيز صحيح و بجا و بايسته نيست . همانطورىكه دربارهء صيغهء افعل گفتيم ، اينها نيز از قبيل خلط دواعى با معانى است و گرنه معناى صيغهء استفهام هميشه و همه جا يكى بيش نيست و آن انشاء سؤال و استفهام است .