محمول با آن موضوع كاملا اتّحاد دارند . و نيز اگر درصدد بيان احكام و احوالات و عوارض موضوع هستيم ، باز ذات زيد و انسان ، موضوع و وصف قيام و علم ، محمول است نه مجموع مركّب . پس سخن شما صرفا يك فرضيّهاى است كه هيچ دردى را دوا نمىكند .
[ البته وقتى مىگوئيم : « الانسان جسم » انسان را به اين صورت تحليل مىكنيم : جوهر - جسم و . . . با اين تحليل ، جسميّت هم جزء معناى آن است ولى در مقام حمل معناى بسيط انسان در ذهن مىآيد و موضوع واقع مىشود ، نه معناى تحليلى آن . ]
قوله : و لو بنحو من الاعتبار : يعنى تغاير ميان موضوع و محمول گاهى حقيقى است مثل زيد و قائم كه يكى جوهر و ديگرى عرض است و يكى حالّ و ديگرى محلّ است . و گاهى اعتبارى است يعنى به اجمال و تفصيل و مانند آن است . مثل الانسان حيوان ناطق ، كه اقلا بايد چنين مغايرتى باشد .
قوله : فانقدح : با بيانات ما تحقيق صاحب فصول باطل شد ، مضافا به اينكه در كلمات فصول ، اشكالات ديگرى هم وجود دارد كه با دقّت روشن مىشود . [ مرحوم مشكينى در حاشيه به شش مورد از اين موارد اشاره كردهاند ، يكى از آنها اينست كه كلام شما مستلزم حمل احد المتغايرين على الآخر مىشود و . . . ]
د ) امر چهارم
قوله : الرابع : امر چهارم از امور باقيمانده را با يك مثال توضيح مىدهيم : وقتى ما قضيّهاى درست كرده و محمولى را بر موضوعى حمل مىكنيم ، مثلا مىگوئيم : « زيد ضارب » ، « بكر قائم » و . . . در اينجا چند امر وجود دارد :
1 - ذات كه عبارتست از : زيد ، بكر و . . .
2 - وصف عنوانى يا مشتق كه عبارتست از : ضارب و قائم و . . .
3 - مبدأ اشتقاق كه عبارت است از : ضرب و قيام و . . .
4 - اتّصاف و تلبّس ذات به مبدأ يا انطباق و صدق و جرى مشتق بر ذات .
قبلا در امر ثانى از اين امور گفته شد كه ميان ذات و مبدأ مغايرت وجود دارد و نمىتوان